آهنگ های پیشنهادی

تهرانی ها مثل بقیه شهروندان ۳۰ استان کشور، علاقه چندانی به تماشای تئاتر ندارند. در تهران با وجود ده ها گالری در سطح شهر، استقبال خوبی از برنامه نگارخانه های پایتخت صورت نمی گیرد و این را باید به وضعیت بد اقتصادی مرتبط دانست.

بیش از ۹۰ درصد جمعیت ایران، به سالن سینما نمی روند و اشتیاقی به سالن سینما و تماشای فیلم های روی پرده ندارند. سال ۱۳۹۹ که احتمالا قیمت بلیط سینما از ۲۰ هزار تومان فرا تر رود، باید شاهد تداوم ریزش مخاطب سینما در عصر ۱۴۰۰ باشیم. عدم تبلیغ مناسبت تئاتر و قیمت به نسبت گران مشاهده یک تئاتر ۵۰ دقیقه ای به نسبت دانلود یا خرید سی دی فیلم ۲ ساعته سبب شده تا تماشای تئاتر و گالری گردی، در اقتصاد هنر ایران، جایگاه شایسته ای نداشته باشد.

به نظر می رسد رسانه ملی و رسانه ها، بایستی به دنیای نمایش، توجه ویژه کرده و از ظرفیت تئاتر برای ارتباط بهتر مردم با هنر استفاده کرد.

مجموعه تئاتر شهر

نمایش مگس اثر اشتفان ارکنی به کارگردانی توحید معصومی ساعت ۱۸:۳۰ در سالن سایه این مجموعه با بازی  ایوب آقاخانی، سامان دارابی، مرضیه صدرایی و الهه زحمتی اجرا می‌شود.

فرشته تاریخ نام نمایشی نوشته و کار محمد رضایی‌راد است که ساعت ۱۷ و ۱۹:۳۰ در سالن چهارسو مجموعه تئاتر شهر روی صحنه است. بازیگران این اثر نمایشی میلاد رحیمی، رضا بهبودی، باران کوثری، میلاد شجره، سینا کرمی، سینا بالاهنگ، رزیتا علیزاده، فرنوش نیک‌اندیش، داوود پژمان فر، جاوید قائم مقامی، ستاره بذرافشان، سعیده فاضلی و ابوالفضل ابهر هستند.

سالن قشقایی این مجموعه ساعت ۲۰:۳۰ پذیرای نمایش اوستاد نوروز پینه دوز نوشته احمد کمال الوزاره محمودی به کارگردانی رحمت امینی است. نوید جهانزاده، سارا الهیاری، آیلار نوشهری، مرتضی نجفی، رضا دشتکی، رها آرشید، دلارام ترکی، سحر آقاسی، رامین خطیب، هیوا امینی و عرفان معصومی در این اثر کمدی انتقادی بازی می‌کنند.

تئاتر گردی

پوستر تئاتر پابلونرودا

نمایش لانچر ۵ به نویسندگی و کارگردانی مسعود صرامی و پویا سعیدی ساعت ۲۰:۳۰ در ساله سایه این تالار نمایشی با بازی امیر نوروزی، میلاد چنگی، مجید یوسفی، محمد حق‌شناس، صادق برقعی، مرتضی سلطان محمدی، فرشید روشنی، حامد محمودی، عماد درویشی، مجتبی یوسفی، پوریا عربگری، عرفان امین و هادی شیخ‌الاسلامی به روی صحنه رفت.

  • نمایش بانوی آوازخوان نوشته وجد معووض با ترجمه، دراماتورژی و کارگردانی علیرضا کوشک جلالی
  • نمایش در میان آب‌ها به نویسندگی و کارگردانی سامره رضایی
  • نمایش کافه‌ای و موزیکال آدمها، قصه‌ها، آوازها به کارگردانی کامران شهلایی

تماشاخانه ایرانشهر

نمایش مرغ دریایی من نوشته کیومرث مرادی براساس نمایشنامه مرغ دریایی آنتوان چخوف به کارگردانی کیومرث مرادی ساعت ۲۱ در سالن استاد سمندریان اجرا می‌شود. بازیگران این اثر نمایشی شبنم مقدمی، امیرحسین فتحی، زهرا بهروزمنش، رضا داودوندی، پانته آ قدیریان، وحید رزاقی، آرمیتا فروزنده، محمد مسگری، محیا صدرزاده، محمد حبیبی و بهزاد خلج هستند.

پستچی، پابلو نرودا نام نمایشی نوشته انتونیا اسکارمتا با ترجمه و کارگردانی علیرضا کوشک جلالی است که ساعت ۲۱ در سالن استاد ناظرزاده کرمانی تماشاخانه ایرانشهر با ایفای نقش رویا تیموریان، امیرکاوه آهنین‌جان، اشکان خطیبی و دنیا مدنی اجرا می‌شود.

سالن استاد ناظرزاده کرمانی این مجموعه ساعت ۱۹:۳۰ میزبان نمایش دروغ نوشته فلوریان زلر و کار آریان رضایی است. افشین هاشمی، لادن مستوفی، ارسطو خوش رزم و مژگان خالقی بازیگران این اثر نمایشی هستند.

نمایش اژدهای طلایی اثر رولند شیملفنیگ با طراحی و کارگردانی علی پروشانی ساعت ۱۹ در سالن استاد نناظرزاده کرمانی به روی صحنه است.

پردیس تئاتر شهرزاد

گوشتان با من است؟ نام نمایشی نوشته علی شعایی و محمدرضا آزادفرد و کار آرزو نبوت است که از ۱۱ مرداد ماه ساعت ۲۱:۳۰ در  کافه تریای این تماشاخانه اجرا می‌شود. بازیگر این نمایش محمدرضا آزادفرد است.

نمایش اولد سیبروک اثر وودی آلن به کارگردانی امیر محمد مهاجری از اول مرداد ماه ساعت ۱۸ در این مجموعه با بازی هادی سبزه‌ئی، پونه عاشورپور، حامد مرشد، سهراب کامکار، امیرحسین نراقی، نیکا خان‌بابایی و حانیه میرزاحسینی به روی صحنه است.

پردیس تئاتر شهرزاد از اول مرداد ماه میزبان نمایش الیزابت باتوری نوشته و کار حسام منظور است. بازیگران این نمایش امین طباطبایی، حسام منظور، نسیم میرزاده، رامین یحیی زاده، هدیه رضایی، پوریا اصلان، حورا پاکیزه‌دل، زیبا بیده، پریسا اسدالهی، مهدی حیدریان، هانیه مهری، بردیا رحمتی، مبینا روزبهانی، آتنا قیدی و ارغوان یاراحمدی هستند.

مغازه خودکشی به نویسندگی باقر سروش و کارگردانی علیرضا مهران از ۶ مرداد ماه ساعت ۲۱:۴۵ در این پردیس تئاتری اجرا می‌شود. حمیدرضا نوشین تبریزی، وحید اقاپور، سوسن مقصودلو، سامان میرحسینی، اتابک نادری، فرهاد رشیدی، سحر مختارزادگان و یاشار نادری در این اثر نمایشی ایفای نقش می‌کنند.

  • نمایش آشغال مرد نوشته ماتئی ویسنی یک و کار احسانه نوع پرست از ۶ مرداد ماه ساعت ۲۰:۳۰
  • چهار دقیقه به نویسندگی نغمه ثمینی و کار الهام کردا ساعت ۱۹:۳۰
  • نمایش همان چهار دقیقه در ادامه نمایش چهار دقیقه نام اثر نمایشی به نویسندگی نغمه ثمینی و طراحی و کارگردانی صابر ابر است

خانه نمایش مهرگان

اتینا نام نمایشی نوشته رسول کاهانی و کار حسین دیردار است که از ۹ مرداد ماه ساعت ۲۱ با بازی کامران تفتی، لعیا زنگنه، الهام شعبانی، سهند جاهد، ندا عقیقی، مهدی رحیمی سده، سمیرا کریمی، نیلوفر هوشمند و علی مقدم  در سالن شماره یک این مجموعه اجرا می‌شود.

  • نمایش خنده در طبقه بیست و سوم اثر نیل سایمون با ترجمه بهروز محمودی بختیاری و مینا رضاپور و کارگردانی شکوفه چرخی ساعت ۱۹:۳۰ در سالن شماره ۲
  • کدو قلقله زن ن روزهای جمعه ساعت ۱۷ در سالن شماره یک این مجموعه تئاتر اجرا می‌شود.
  • سالن شماره دو این تالار نمایشی ساعت ۲۱:۳۰ میزبان نمایش دربسته نوشته ژان پل سارتر،

تماشاخانه سنگلج

نمایش چشم به راه میرغضب به نویسندگی، طراحی کارگردانی حسین کیانی ساعت ۲۰:۳۰ در تماشاخانه سنگلج اجرا می‌شود و علی سلیمانی، سیروس همتی، مجید رحمتی، وحید نفر و سهیل ملکی در این اثر ایفای نقش می‌کنند.

هما جدیکار ساعت ۱۹ نمایش عروسکی مضحکه بادسوار را با حضور  امیرحسین انصافی، امیرمحمد انصافی، مریم ایرانمنش و حامی علیزاده  در این تالار نمایشی به روی صحنه دارد.

نوشته چرا تهرانی‌ها علاقه‌ای به تئاتر ندارند؟ ۲۰ برنامه تابستانی سالن‌های نمایش تهران اولین بار در روزیاتو پدیدار شد.

3 آگوست 2019 286 views ادامه و دانلود

سفر بین روسیه و چین بیش از پیش جذاب و ماجراجویانه خواهد شد. اولین تله کابین بین مرزی که دو کشور را به یکدیگر متصل خواهد کرد، مناظری خیره کننده را از طبیعت زیر پایشان از هر دو کشور در اختیار مسافران این تله کابین قرار خواهد داد. این تله کابین بین منطقه هیهی در شمال شرقی چین و بلاگووشچنسک در روسیه برقرار خواهد شد و مسافران را از روی رودخانه آمور عبور خواهد داد تا نمایی چشم پرنده ای از آب که معمولاً در طول زمستان یخ زده است و شهرهای دو طرف در اختیار آن ها قرار دهد.

اولین تله کابین بین مرزی جهان؛ سفر هوایی از روسیه به چین در تنها 8 دقیقه

طول زمان این ماجراجویی هوایی بین دو شهر نیز حدود ۷ و نیم دقیقه خواهد بود در حالی که زمان واقعی این سفر تنها ۳ دقیقه و نیم است.

اولین تله کابین بین مرزی جهان؛ سفر هوایی از روسیه به چین در تنها 8 دقیقه

هر کابین می تواند تا ۶۰ مسافر را در خود جای دهد و فضای بیشتری نیز برای بار مسافران وجود داشته و هر ۱۵ دقیقه نیز یک بار این تله کابین براه خواهد افتاد. ترمینال تله کابین بخش روسی در شهر بلاگووشچنسک توسط کمپانی هلندی UNStudio طراحی شده که دارای چندین سطح وطبقه بوده و دارای یک پلتفرم تماشای بلند است که به رودخانه آمور به سمت هیهی در آنسوی کشور مشرف است. این طراحی همچنین دارای تراس ها و سطح های مسطحی همراه با رستوران های و باغ های هوایی است. شرکت مشاور روسی Strelka KB که در مدیریت این پروژه فعال بوده در این باره چنین گفته است: «از دور، مسافران یک نمای به یاد ماندنی که رو به شهر هیهی است را خواهند دید».

اولین تله کابین بین مرزی جهان؛ سفر هوایی از روسیه به چین در تنها 8 دقیقه

بن ون برکل، موسس و معمار ارشد طراح هلندی پروژه گفته است که این تله کابین اولین تله کابینی است که دو کشور و فرهنگ را به هم متصل می سازد. وی در ادامه می گوید: «سیستم های تله کابین یک شکل جدید از حمل  نقل عمومی را فراهم می کنند که پایدار، متکی به خود، بسیار سریع، قابل اطمینان و کارآمد هستند.

اولین تله کابین بین مرزی جهان؛ سفر هوایی از روسیه به چین در تنها 8 دقیقه

اگر چه اصولاً یک راهکار عملی به شمار می آیند اما تله کابین ها برای سفر نیز بسیار دوست داشتنی بوده زیرا ما را قادر می سازند که شهرهایمان را به شکلی کاملاً جدید دیده و مورد بررسی قرار دهیم». کمپانی UNStudio همچنین طراحی تله کابین هایی برای شهرهای گوتنبرگ در سوئد و آمستردام در هلند انجام داده است. این پروژه مرزی اکنون در حال انجام بوده و انتظار می رود که ساخت ترمینال ها و خود تله کابین از سال ۲۰۲۰ آغاز شود.

بیشتر بخوانید: ترسناک ترین و هیجان انگیزترین جاذبه های گردشگری چین را بشناسید

نوشته اولین تله کابین بین مرزی جهان؛ سفر هوایی از روسیه به چین در تنها ۸ دقیقه اولین بار در روزیاتو پدیدار شد.

2 آگوست 2019 251 views ادامه و دانلود

وقتی می خواهید به شوخی فیلمی را اسپویل کنید معمولاً از جمله «همه می میرند» استفاده می کنید. اگر چه در اغلب قریب به اتفاق موارد چنین جمله ای شوخی بوده و اسپویل کننده داستان یک فیلم نیست اما در فیلم هایی معدودی کاملاً صحت داشته و به معنای واقعی کلمه اسپویل کننده داستان است. گاهی اوقات فیلمسازان برخلاف کلیشه و عرف سینما ترجیح می دهند تمام شخصیت های فیلم را در پایان داستان از بین ببرند. اگر چه این اتفاق خیلی کم رخ می دهد اما در مواردی در فیلم های بلاک باستر نیز دیده شده است، جایی که حتی کشتن یکی از قهرمانان داستان نیز توهین به مقدسات انگاشته می شود.

در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

همه یک پایان خوش را دوست دارند: شخصیت های خوب بالاخره شخصیت های بد را شکست می دهند، قهرمان داستان به دختر مورد علاقه اش می رسد، امکان ساخت یک دنباله افزایش می یابد و… در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

۵- موجود (۱۹۸۲)

در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

«موجود» (The Thing) روایت جان کارپنتر از یک موجود فرازمینی است که جان گروهی از محققان در مجموعه ای در قطب شمال را یکی پس از دیگری و پس از بیرون آمدن از دل یخ می گیرد. این موجود برای رسیدن به هدف خود در کالبد قربانیان فرو می رود به طوری که نمی توان بین شخص سالم و شخصی که این موجود کنترل بدن او را بدست گرفته تمایز قائل شد. به عنوان شاهکار کارپنتر و نمادی برای جلوه های ویژه غیرکامپیوتری و وحشت بدنی، «موجود» یک کابوس پارانویایی همراه با تب است که در یک برهوت یخ زده رخ می دهد. هیچ کس نمی تواند با اطمینان بگوید چه کسی مبتلا شده یا اینکه موجود مرگبار چه لحظه ای خود را نشان خواهد داد. بدین ترتیب فیلم کارپنتر از ترس انسان از ناشناخته ها به شکل هولناکی استفاده می کند به نحوی که آزمایش خونی که برای بسیاری از ما ترسناک است در این فیلم به خوشایندترین حربه برای فرار از ترس تبدیل می شود.

در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

شخصیت مک ریدی نیز اگر در پایان فیلم به سرنوشتی شبیه دوستانش دچار نشود بدون شک به دلیل سرما و یخبندان خواهد مرد. اگر موجود فرازمینی نیز زنده بماند که به احتمال فراوان چنین است (همان اتفاقی که در طول ۱۰۰٫۰۰۰ سال در زیر زمین برای آن افتاده بود)، هر زما که بار دیگر راهش را به سمت تمدن های انسانی بیابد، آن مردمان چاره ای جز خواندن فاتحه خود ندارند. «موجود» از آن فیلم هایی است که در پایان آن به این نتیجه می رسیم که دستکم شخصیت های اصلی داستان کشته می شوند هر چند می توان خطری بسیار بزرگ تر که با مرگ انسان های زیادی همراه است را نیز پیش بینی کرد.

۴- روگ وان: داستانی از جنگ ستارگان (۲۰۱۶)

در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

اولین اسپین آف مجموعه فیلم های «جنگ ستارگان» با عنوان «روگ وان: داستانی از جنگ ستارگان» (Rogue One: A Star Wars Story) یک پیش درآمد با ترکیب بسیار زیبا به داستان های فضایی است که همه می شناسیم و دوست داریم. «روگ وان» که تلاش گروهی شورشی برای دزدیدن نقشه های ستاره مرگ و پایان دادن به پادشاهی شیطانی امپراطوری را به تصویر می کشد، نمایش سینمایی اولین سناریویی است که در سال ۱۹۷۷ در قالب فیلمی دیگر منتشر شد. این فیلم با مرگ تمامی شخصیت های اصلی در اثر ضربه ای کم قدرت از ستاره مرگ به پایان می رسد و این اتفاقی بود که بقیه مجموعه فیلم های جنگ ستارگان و البته فیلم های دیزنی از انجام آن واهمه داشتند، کشتن تمامی افراد در یک انفجار غیرقابل توقف هسته ای.

در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

ارائه یک پایان بندی شجاعانه اما تراژیک و عاطفی به یک اندازه، مرگ اجتناب ناپذیر جین، کاسیان، بودی و مابقی اعضای گروه شورشی که همه ما را از روی لبه صندلی هایمان بلند کرد، برای ایجاد تعادل به این فرانچایز به خاطر راه اندازی مجدد داستان لازم بود. لازم به ذکر است که در سناریو اورجینال، شخصیت های کلیدی از این واقعه جان سالم بدر برده و با یک کپسول اضطراری فرار می کنند که بنیانی برای ساخت سه دنباله بعدی فراهم می کرد.

بیشتر بخوانید: ۱۵ فیلم پرحادثه و دیدنی که غم انگیزترین و مرگبارترین پایان بندی ها را دارند [قسمت اول]

۳- طلوع مردگان (۲۰۰۴)

در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

برای فیلمی که داستان آن در یک برهوت زامبی زده پساآخرالزمانی رخ می دهد، وارد شدن به این فهرست بسیار ساده است، در حالی که بخش اعظم کشتارها از قبل انجام شده است. در شرایطی که یک گروه کوچک از انسان ها باقی مانده و در یک مرکز خرید بزرگ و متروکه پنهان شده اند، فیلم «طلوع مردگان» (Dawn of the Dead) ساخته سال ۱۹۷۸ یکی از نمادین ترین شرایط و اوضاع را برای داستانی زامبی محور شکل می دهد و نسخه بازسازی آن در سال ۲۰۰۴ نیز از این قاعده مستثنی نیست. با روزآمد کردن نسخه کلاسیک جورج رومرو، نسخه زک اسنایدر از همه لحاظ بسیار لذت بخش تر و هیجان انگیزتر است، از سگ های مسئول جابجایی آذوقه تا بچه های زامبی.

در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

در حالی که بازماندگان یکی پس از دیگری توسط زامبی ها شکار می شوند، کورسویی از امید از طریق جزیره ای روی رودخانه میشیگان باقی می ماند، مقصدی که منطقه امن نامیده شده و بازماندگان قصد رفتن به آنجا را دارند. اما با پیدا شدن یک نوار ویدیویی که نشان می دهد این منطقه ظاهراً امن در محاصره گروهی بزرگ از زامبی ها قرار دارد، امید بازماندگان به یاس تبدیل می شود و می توان حدس زد که چند نفر باقیمانده نیز بزودی طعمه زامبی ها خواهند شد. در حالی که در فیلم نمی بینیم که همه این افراد کشته می شوند اما با توجه به اتفاقات پایان داستان، شکی در این موضوع باقی نمی ماند، جایی که بازماندگان در می یابند اگر چه برای مدتی بسیار طولانی با این بیماری مبارزه کرده اند اما راه فراری وجود ندارد.

۲- کلبه ای در جنگل (۲۰۱۲)

در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

فیلمی که هیچ ترسی از الهام گسترده از فیلم های هم ژانر قبلی خود ندارد، «کلبه ای در جنگل» (The Cabin in the Woods) بهترین کلیشه های فیلم های کلاسیک ژانر وحشت را گرفته و آن ها را کامل در اختیار می گیرد، از نکته های داستانی و فضای آن گرفته تا خود هیولاهای داستان. این فیلم را باید یک دیگ جوشان بزرگ از ارجاعات بامزه و جالب دانست در حالی پیچشی بسیار هوشمندانه را نیز در داستان قرار داده است. پس از دنبال کردن همان کلیشه های قدیمی فیلم های اینچنینی برای بخش عمده ای از فیلم، ساکنان کلبه مشهور ترسناک از سرنوشت خود مطلع شده و تصمیم می گیرند که با نمردن از همه سیاره خود انتقام بگیرند. چه خودخواهانه!

در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

اما دستی بسیار غول پیکر از زمین بیرون می آید و اگر بتوان ادعای دولت را باور کرد این اتفاق به پایان یافتن زندگی همه انسان ها در همه جای سیاره همراه خواهد بود. «کلبه ای در جنگل»  به طور ویژه به این خاطر جذاب است که می توانید هر فیلمی در ژانر وحشت دیده اید را در فرمولی که در فیلم ارائه می شود جای گذاری کنید و به این نتیجه یکسان برسید. داستان این فیلم بسیار هوشمندانه، با جزییات فراوان و جذاب است و می توان آن را خلاصه سبک فیلم سازی وحشت- کمدی دانست.

۱- کلاورفیلد (۲۰۰۸)

در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

فیلم آخرالزمانی مت ریوز در مورد یک هیولای ناشناخته که نیویورک را مورد تاخت و تاز قرار می دهد از همان اول نیز قرار نبود که پایان خوشی داشته باشد یا دستکم انتظار آن نمی رفت. چگونه می توانید موجودی که به اندازه یک ساختمان ۲۵ طبقه بلند است، موشک، بمب، توپخانه به بدن او کارگر نیست را از پای دربیاورید؟ بدون شک ارتشی از مهمانان یک جشن نیز نمی توانند از پس این موجود برآیند. فیلم «کلاورفیلد» (Cloverfield) یک تجربه منحصربفرد اینچنینی در مقیاس کامل است و مرگ تمام شخصیت ها نیز تایید واقع بینانه برای اتفاقاتی است که در این گونه شرایط دیوانه کننده رخ خواهد داد. اینجا خبری از «کینگ کونگ» و «گودزیلا» یا یک فیلم دیگر مربوط به هیولایی غول پیکر نیست که در پایان آن انسان برنده ماجرا باشد، اینجا با گروهی از افراد مواجهیم که در سناریویی که زنده بیرون آمدن از آن محال است در حال تقلا برای نجات جانشان هستند.

در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با چند فیلم دیگر آشنا کنیم که در پایان آن هیچ یک از شخصیت های داستان زنده باقی نمی مانند.

و به جای اینکه مانند بسیاری از فیلم های مشابه نشان دهد که گروهی از افراد علیرغم این که شانسی نداشتند توانستند بر نیروی بسیار قوی مخرب پیروز شوند، «کلاورفیلد» به فضای کلی داستان وفادار بوده و هیچگاه توضیح نمی دهد که چه اتفاقی افتاده و چرا. اگر چه «کلاورفیلد» از لحاظ تکنیکی یک نمونه واضح از ژانر دوربین پیدا شده است که در پایان آن همه می میرند، اما هیولایی توقف ناپذیر که شهر نیویورک را میدان تاخت و تاز خود قرار داده به این نکته اشاره دارد که این تنها شخصیت های اصلی فیلم نیستند که سرنوشتی تلخ را تجربه خواهند کرد. «کلاورفیلد» هیچ ابایی از کشتن شخصیت های اصلی به تراژیک ترین شکل ممکن ندارد و با پیروی از تاکتیک بسیار موفق «هر چه ساده تر بهتر» در مورد هیولای داستان، فضایی بسیار واقعی و ملموس از تنش را فراهم می سازد. هیچ وقت نمی دانیم که این موجود چه وقت حمله می کند و در نهایت پایان داستان با یک اتفاق بسیار هولناک و تراژیک از راه می رسد.

بیشتر بخوانید: غم‌انگیزترین فیلم‌های عاشقانه تاریخ سینما با پایان‌هایی که دلتان را به درد خواهند آورد [قسمت دوم]

نوشته فیلم‌هایی که داستان آن‌ها با مرگ شوکه کننده تمام شخصیت‌ها پایان می‌یابد [قسمت دوم] اولین بار در روزیاتو پدیدار شد.

1 آگوست 2019 279 views ادامه و دانلود

اثری دیگر در این ساعت از وبسایت ماهور موزیک متن آهنگ خاص و بسیار زیبای احمد سولو انتشار یافته از احمد سولو

احمد سولو – احمد سولو

(بیشتر…)

1 آگوست 2019 252 views ادامه و دانلود

پایان های خوش کلیشه ای است که به خاطر سلیقه مخاطبان در فیلم ها گنجانده شده و به یک کلیشه تبدیل شده است. این گونه پایان بندی ها ممکن است با واقعیت های زندگی سازگار نباشند اما به خاطر ذائقه مخاطبان عام به یک پدیده معمول و غالب تبدیل شده اند. با این وجود فیلم هایی نیز هستند که در پایان به شکلی غیرمنتظره همه شخصیت ها را از بین می برند و دیدگاهی واقع بینانه تر، اگر چه بیرحمانه، به شخصیت های داستان خود دارند، چیزی که نمونه های آن را می توان در سریال هایی مانند «بازی تاج و تخت» و «مردگان متحرک» دید که به خاطر خشونت و کشت و کشتارهای متعددشان شناخته می شوند.

فیلم هایی با پایان مرگبار

در ادامه مطلب می خواهیم به فیلم هایی اشاره کنیم که مرگ را در بدترین و شدیدترین شکل ممکن در آغوش کشیده و در پایان یک نفر از شخصیت های فیلم و گاهی کل جهان را نابود می سازند، به نحوی که هنگام بالا رفتن تیتراژ پایانی، مخاطب در حالت شوک کامل قرار دارد.

۱۰- در زیر سیاره میمون ها (۱۹۷۰)

فیلم هایی با پایان مرگبار

فیلم «در زیر سیاره میمون ها» (Beneath the Planet of the Apes) که دنباله ای بر فیلم اورجینال «سیاره میمون ها» (Planet of the Apes) بود در مورد گروهی کوچک از انسان های جهش یافته است که مخفیانه در زیر شهرهای بزرگی که توسط نخستی های آینده اشغال شده زندگی می کنند. با این وجود، با یک جدیت خاص، این فیلم سفر شخصیت برنت به سیاره میمون ها را برای پیدا کردن یکی از فضانوردانی که در فیلم اورجینال معرفی شد، جورج تیلور، روایت می کند. در جستجوی این مرد گمشده، برنت با گروهی از میمون های بسیار مهاجم که اکنون ساکنین اصلی زمین بوده و گروهی از انسان های شورشی که در زیر شهر نیویورک زندگی کرده و برای جلوگیری از کشف شدن توسط میمون ها، به شیوه تله پاتی با هم ارتباط برقرار می کنند روبرو می شود. این گروه یک بمب هسته ای بسیار بزرگ را می پرستند و در اثر سال ها در معرض تشعشعات هسته ای بودن ظاهرشان به کلی تغییر کرده و دچار جهش های ژنتیکی شده است.

فیلم هایی با پایان مرگبار

در این میان، برنت باید تیلور را پیدا کند در حالی که این دو گروه نخستی که به اندازه هم زندگی ابتدایی و سبک رفتاری وحشیانه ای دارند دائماً در حال مبارزه با یکدیگر بوده و برنت باید در کشمکش میان آن ها خود را زنده نگه دارد. با کشف شدن این کلونی زیرزمینی توسط میمون ها، آن ها سعی می کنند که نسل بشر را این بار برای همیشه و به طور کامل نابود سازند و در نبرد بین دو گروه، بمب هسته ای مخفی شده منفجر شده و زمین همراه با تمام ساکنین آن از بین می رود. با این وجود، از بین رفتن زمین و نابودی نسل ساکنان نخستی آن مانع ساختن دنباله ها و راه اندازی های مجدد این فرانچایز نشد. اگر چه فیلم «در زیر سیاره میمون ها» بهترین فیلم این فرانچایز به شمار نمی آید اما باید آن را یکی از غیرمعمول ترین و شجاعانه ترین آن ها دانست که هنگام احساس بحران وجودی، گزینه ای مناسب برای تماشا کردن است.

۹- این آخرشه (۲۰۱۳)

فیلم هایی با پایان مرگبار

یکی از معدود کمدی های این ژانر، «این آخرشه» (This is the End) از هر لحاظ جشنی برای دوستان قدیمی در دنیای سینماست. وقتی که جیمز فرانکو تصمیم می گیرد یک مهمانی بزرگ برای چهره های مشهور هالیوود برگزار کند، یک اتفاق آخرالزمانی و ویرانگر جشن را کوتاه می کند. سث روگن، جیمز فرانکو، جونا هیل، جی باروشل، دنی مک براید و کریگ رابینسون که در خانه بزرگ فرانکو گرفتار شده و هیولاهای فرازمینی بیرون از خانه نیز در صدد شکار آن ها هستند، باید تلاش کنند زنده بمانند. علیرغم نهایت تلاششان، در نهایت همه شخصیت ها به نحوی کشته می شوند و می توان نتیچه گرفت که این اتفاقی است که برای تمام جهان رخ می دهد. این گروه در می یابند که  با فدا کردن جان خودشان به شکلی شجاعانه، می توانند جایی در بهشت داشته باشند و این موضوع را با زنده زنده خورده شدن ترجیح می دهند.

۸- آفتاب (۲۰۰۷)

فیلم هایی با پایان مرگبار

بعد از آلوده شدن خورشید با ماده تاریک، خورشید شروع به افول می کند و زمین عواقب این امر را متحمل می شود. خطر وقوع یک عصر یخبندان جدید زمین را تهدید می کند و تنها امید زمینیان یک سفینه فضایی پیشرفته به نام ایکاروس است که تعدادی فضانورد همراه با یک بمب هسته ای سوار آن هستند و نقشه این است که با انداختن بمب به درون خورشید، بار دیگر آن را زنده نمایند. این ماموریت با شکست مواجه می شود و اکنون پس از هفت سال نوبت گروهی دیگر از فضانوردان سوار بر سفینه ایکاروس ۲ است که این ماموریت را با عجله و شتاب بیشتر انجام دهند. فیلم «آفتاب» (Sunshine) ساخته دنی بویل فیلمی پر از تنش، خشن و فضایی است که وقتی مشخص می گردد سفینه ایکاروس هنوز در حال گردش در فضا بوده و فضانوردان سفینه دوم قصد ورود به آن را دارند، داستان آن از یک تریلر علمی تخیلی به یک اسلشر ترسناک تبدیل می شود.

فیلم هایی با پایان مرگبار

در شرایطی که کاپیتان این سفینه دیوانه شده و تمامی پرسنل آن را به قتل رسانده، وی سعی می کند همان کار را در مورد سفینه ایکاروس دو و سرنشینان آن نیز انجام داده و البته موفق نیز می شود اما نه قبل از آن که بمب هسته ای از سفینه خارج شده شده و به صورت دستی در قلب خورشید رها شود. البته این کار تنها با مرگ سرنشینان سفینه همراه می شود و مخاطب مرگ قریب الوقوع و اجتناب ناپذیر را در چشمان تمامی شخصیت های فیلم می بیند.

بیشتر بخوانید: سینمای پر تعلیق؛ ۱۰ فیلم دیدنی برای طرفداران سبک فیلمسازی «دیوید فینچر» [قسمت دوم]

۷- هشت نفرت انگیز (۲۰۱۵)

فیلم هایی با پایان مرگبار

هشتمین فیلم کوئنتین تارانتینو و دومین وسترن او در زمان اکرانش، مانند همیشه باعث ایجاد یک دودستگی در میان مخاطبان و منتقدین شد اما اگر یک چیز باشد که تارانتینو آن را به بهترین شکل ممکن انجام می دهد و رقیبی در آن برای خود نمی بیند، خشونت واضح است که معمولاً با مرگ هایی واضح و ترسناک همراه می شود. فیلم «هشت نفرت انگیز» (The Hateful Eight) نیز در این قاعده از دیگر فیلم های تارانتینو مستثنی نیست. داستان این فیلم در مورد هشت نفر است که در تلاش برای فرار از کولاک در یک کلبه میان راهی با هم برخورد می کنند. جان روث و مارکویز وارن دو جایزه بگیر هستند که یک زن قاتل به نام دیزی دومرگو را دستگیر کرده اند و همراه با کلانتر کریس منیکس در حال سفر به شهر هستند که با چهار غریبه دیگر که در این کلبه پناه گرفته اند مواجه می شوند.

فیلم هایی با پایان مرگبار

بعد از این که مشخص می شود این افراد آن چیزی که ادعا می کنند نیستند، تنش بین آن ها بالا می گیرد و این موضوع باعث می شود که هر دقیقه باقی ماندن در کلبه، شانس زنده ماندن هر شخصیت را کاهش دهد. در جریان تیراندازی، مسموم کردن و دار زدن، در پایان هیچ یک از شخصیت ها موفق به خارج شدن از کلبه نمی شود به طوری که دو شخصیت باقیمانده در نزاع بر سر نامه ای جعلی از آبراهام لینکلن درگیر شده و در اثر خونریزی شدید ناگزیر با مرگ روبرو می شوند. چقدر شاعرانه! اگر چه نمی توان «هشت نفرت انگیز» را بهترین فیلم تارانتینو دانست اما همچنان یک اثر شاخص سینمایی است که پر از پیچش های داستانی و اتفاقات شوکه کننده است که تماشای آن جذابیت خاصی دارد.

۶- پروژه جادوگر بلر (۱۹۹۹)

فیلم هایی با پایان مرگبار

به عنوان یک فیلم ترسناک شبه مستند در ژانر ویدیو پیدا شده (found footage)، شخصیت های فیلم «پروژه جادوگر بلر» (The Blair Witch Project) باید بمیرند تا ویدیویی از آن ها به جای مانده و بعداً پیدا شود. این فیلم داستان سه ماجراجو در دل طبیعت را روایت می کند که با حوادثی روبرو می شوند، اتفاقاتی که نشان از چیزی خطرناک و مرگبار در دل جنگل می دهد. مخاطب در حال تماشای جریانات فیلم است در حالی که شخصیت های فیلم توسط قدرتی ناشناخته یکی یکی از بین می روند و تنها دوربین آن ها باقی می ماند که باقی می ماند تا داستان مرگ این سه را برای پیدا کنندگان ویدیو بازگو نماید. البته مخاطبان در سال ۱۹۹۹ برای چنین تجربه ای آماده نبوده و سبک خلاقانه مرگ شخصیت های فیلم آن ها را شوکه کرد و چیزی فراتر از آن.

فیلم هایی با پایان مرگبار

در آن دوران هنوز کسی با سبک ترسناک ویدیو پیدا شده آشنایی نداشت و مخاطبان آماده بودند باور کنند که این نوارها روایت کننده اتفاقاتی واقعی هستند. بدین ترتیب افسانه جادوگر بلر شکل گرفته و جایی برای خود در تاریخ سینما یافت که پیشقراول یک سبک خاص و ترسناک بود که برای نسل ها، مخاطبان را از جنگل و کمپ زدن وحشت زده ساخت. گنگ بودن مرز بین واقعیت و داستان چیزی است که به خوبی به نفع «پروژه جادوگر بلر» تمام شد. هیچ کسی انتظار ندارد که مرگی روی پرده تنها برای سرگرم کردن مخاطبان و به شکلی واقعی رخ دهد اما این دقیقاً همان چیزی است که با تماشای این فیلم فکر می کنید رخ داده است.

بیشتر بخوانید: ناراحت کننده ترین و غم انگیزترین فیلم های تاریخ سینما [قسمت دوم]

نوشته فیلم‌هایی که داستان آن‌ها با مرگ شوکه کننده تمام شخصیت‌ها پایان می‌یابد [قسمت اول] اولین بار در روزیاتو پدیدار شد.

31 جولای 2019 227 views ادامه و دانلود

تابستان داغ امسال جان می‌دهد که از خانه بیرون نروید و زیر خنکای کولر و پنکه روزگارتان را سپری کنید. در این روزهای بلند اما نه تلویزیون برنامه خاصی دارد و مجریان معروف تلویزیونی نیز که یا از کار بیکار شدند یا با آرشیو صدا و سیما به فرنگ رفته‌اند. سینماها دور هستند و رستوران‌ها هم که هر روز بر قیمت منوهایشان افزوده می‌شود. سفر کردن کار لاکچری جماعت شده و تقریبا تفریحی برای پر کردن اوقات فراغت نمانده به جز کتابخوانی و کتاب خواندن. در مطلب معرفی کتاب روزیاتو سعی داریم تا گذراندن این اوقات فراغت را برای شما آسان‌تر کنیم.

لابد می‌گویید کتابخوانی هم آنچنان در این وانفسای گرانی کاغذ ارزان در نمی‌آید ولی خب باید یادآور شویم که اولا یک کتاب می‌تواند تا چند روز خواننده‌اش را به دنبال خود بکشد (بسته به سرعت خوانش طرف دارد) و هم اینکه کتب الکترونیکی و فروشگاه‌های فعال در این زمینه روز به روز کاربردی‌تر می‌شوند و امروزه تقریبا تمامی آثار منتشر شده جدید در بازار نشر کاغذی در این برنامه‌ها با یک سوم قیمت یافت می‌شود.

در این مطلب قصد داریم تا فصل تابستان را برای شما با حال و هوایی ادبی‌تر و فرهنگی‌تر برپا کنیم و کتبی را معرفی کنیم که سرشان به تنشان می‌ارزد. در همین گرانی‌ها باید دقت بیشتری در انتخاب کتابها داشت؛ سعی کردیم تا به سلایق مختلف کتابخوان‌ها توجه ویژه‌ای داشته باشیم و معرفی آثار محدود به یک ژانر و سبک نشود.

لازم به ذکر است در بخش معرفی کتاب روزیاتو، سعی داریم به جز بررسی کوتاه روی کتاب‌ها، صحبتی از خود پدیدآورنده یا مترجم کتاب نیز داشته باشیم تا ارتباط بیشتری بین اهالی کتاب و خوانندگان کتاب برقرار کنیم.

معرفی کتاب

زیستن در لحظه نوشته جوزف گولداستن – ترجمه زهرا جمشیدی فر

جوزف گولدستین هم معلم است و همچنین هم‌موسس ارگان غیر دولتی IMS که در آن به تعالیم روانشناسی بر مبنای تعالیم بوداییم می‌پردازند. او به همراه جک کرنفیلد و شارون سالزبرگ این مجموعه را در سال ۱۹۷۵ تاسیس کرده و تاکنون شاگردان زیادی داشته است. موسسه IMS کتاب‌های زیادی در زمینه بوداییسم منتشر ساختند ولی کتاب زیستن در لحظه فارغ از این کتب حساب می‌شود.

کتاب زیستن در لحظه که از مجموعه مقالات گولداستن برگرفته شده نوشته‌هایی دوستانه از سمت این اندیشمند به خوانندگانش برای دست یافتن به یک زندگی بهتر است. کتاب می‌خواهد کاری کند تا زندگی برای خوانندگانش آسان‌تر از چیزی که باید باشد بشود و سختی‌های آن را تا جای ممکن با کمک تمارینی که در کتاب آمده بکاهد. خواننده کتاب با فونت و صفحه‌بندی خودمانی روبرو می‌شود که نسبت به سایر کتب موجود در بازار متفاوت است و در نگاه اول شاید این مساله کمی غریب به نظر برسد ولی هدف ناشر از طراحی کتاب به این شکل، ساده کردن و دوستانه‌تر کردن رابطه کتاب و خوانندگانش بوده است.

تصاویری که در کتاب وجود دارد نیز مصداق همین فعالیت ناشر است و کاری کرده که مفاهیم عمیق کتاب به ساده‌ترین شکل ممکن در کالبد خواننده فرو بروند. کتاب از همان ابتدای امر تکلیفش را با خواننده‌اش مشخص می‌کند و او را وارد وادی می‌کند که به قول نویسنده: «همیشه اولش سخت است» ولی به تدریج این مسیر را هموار می‌سازد. تمرین‌هایی که جوزف در این مقالات برای خوانندگانش در نظر گرفته درس زندگی است و هر یک از فصول کتاب محتوای بیشتری از یک کلاس روانشناسانه با هزینه‌های گزاف را در پی خواهد داشت.

حجم کوتاه کتاب و نثر ساده و دقیق آن (که از زبردستی مترجم به دست آمده؛ مترجمی که خود در همین زمینه فعالیت می‌کند و توانسته دانش خود را با قدرت ترجمه ترکیب کند) باعث شده که زیستن در لحظه بتواند یک روز تعطیل تابستانی را از حال و هوایی غم‌انگیز و تکراری به روزی دل‌انگیز و تحول آور تبدیل کند. کتاب تاثیرات بلند مدتی روی خواننده می‌گذارد و نگاهی ژرف نگرانه به زیستن دارد و نمی‌خواهد گذرا از مسائل زندگی عبور کند.

توصیه‌ها و حرف‌هایی که نویسنده در کتاب آنها را مطرح می‌کند، مواردی هستند که تقریبا جزو دسته بدیهیات زندگی قرار دارند و شاید بارها و بارها آنها را شنیدیم اما نتوانستیم به مفهوم اصلی آنها اعتقاد پیدا کنیم. جوزف گولدستن سعی می‌کند در این اثر، توصیه‌ها و نصیحت‌های خودش را به طرزی دوستانه بیان کند و با ذکر دلیل و مثال آنها را تبدیل به ایمانی قلبی برای خواننده‌اش کند. خواننده کتاب زیستن در لحظه حتی اگر بخواهد در برابر قدرت روانشناسانه اثر مقاومت کند، نمی‌تواند و جذب متون این معلم با تفکرهای نوین می‌شود.

متن زیر را نیز مترجم در اختیار روزیاتو قرار داده و درباره کتاب توضیحات کوتاهی ارائه کرده که خواندنش خالی از لطف نیست:

این اثر ترجمه کتابی است که به ما می آموزد هر آنچه باعث نگرانی و اضطراب ما میشود، گریز از آگاهی است. آگاهی از لحظه ی حال و حضور ما در ثانیه به ثانیه زندگی. اینکه ما در گذشته یا آینده دنبال رد پایی از خوشبختی یا رضایت جستجو کنیم، حال حاضر ما را نابود می کند. آگاهی از احساسات، مراقبه و توجه و پذیرش بدون قضاوت از حالات جسمانی و روانی، معنای واقعی و پیام اصلی این مجموعه کوتاه مصور است که تلاش می کند ما را با نگه داشتن در لحظه و جدا کردن از حسرتهای گذشته و نگرانیهای آینده بر مدار سلامت نگهدارد. هر آنچه لازم است تا بر این تکنیک تسلط یابید، در این کتاب خواهید یافت.

معرفی کتاب

۲- احضار کطولحو نوشته هاوارد فیلیپس لاوکرفت ترجمه پیمان اسماعیلیان

۳- سایه‌های کطولحو نوشته هاوارد فیلیپس لاوکرفت ترجمه سیما تقوی

۴- دختران کطولحو نوشته هاوارد فیلیپس لاوکرفت ترجمه سیما تقوی

اچ پی لاوکرفت (همان هاوارد فیلیپس لاوکرفت) نویسنده قدر و بزرگی است که متاسفانه تا به امروز در بین کتابخوانان ایرانی مهجور باقی مانده است. تقریبا هیچ ناشری کتاب درست و درمانی از این نویسنده منتشر نکرده و هیچ مترجمی هم جرات رویارویی با جهان پیچیده و به شدت ترسناک لاوکرفت را نداشته است.

صحبت کردن از لاوکرفت و جهانی که در کتاب‌هایش پدید آورده طومارها مطلب را می‌طلبد. این نویسنده و دنیای پیچیده‌اش آنقدر برای خوانندگان کتاب ایرانی مرموز و ناشناخته است که می‌توان سطر سطر درباره‌اش نوشت و همچنان اطلاعات جدیدتری از او ارائه کرد. لاوکرفت را نابغه و دیوانه و استاد وحشت در ادبیات می‌نامند. او بسیار جلوتر از زمانه خود بوده و آثارش امروزه بیشتر از زمانه حیاتش در بین اهل کتاب گل کرده است.

نشر پیدایش به همراه دو مترجم توانای کشورمان یعنی پیمان اسماعیلیان و سیما تقوی، آستین بالا زده و پا به جهان لاوکرفتی گذاشته است. پیمان اسماعیلیان وظیفه خطیر ترجمه کتاب مشهور و پر آوازه احضار کطولحو را بر عهده داشته؛ کتابی که به نوعی سرآغاز جهان شگفت انگیز لاوکرفت بوده و تاکنون دستمایه ساخت چندین بازی ویدئویی قرار گرفته و هالیوودی‌ها را نیز به خود جلب کرده اما همانطور که گفتم، هالیوود هم از اینکه وارد این جهان بشود می‌ترسد.

کطولحو موجود،ایزد،هیولا (هرچه که دوست دارید بنامیدش) است که تلفظ انگلیسی‌اش Cthulhu نوشته می‌شود تا هیچ‌کس نتواند آن را درست ادا کند. لاوکرفت در زمان حیات خود اعلام کرده بود که این موجود برای این دنیا نیست و نتیجتا اسم آن نیز در هیچ زبان و گویشی قابل بازگو کردن نیست. او دنیای ما را با دنیای ماوراالطبیعه‌ای از ایزدان و هیولاها در داستان‌هایش ترکیب می‌کند و چیزی را خلق می‌کند که سطر به سطر خواندنش جرات می‌خواهد. غرق شدن در کلمات لاوکرفت کار سختی نیست و او خودش طوری در این کشتی گیر کرده در طوفان افکارش ناخدایی می‌کند که هر خواننده‌ای را غرق در اقیانوس پهناور جهانش می‌کند.

با استقبال از کتاب احضار کطولحو که در نمایشگاه کتاب امسال به طبع چاپ و به دست مخاطبین رسید، ناشر دست به ترجمه دو کتاب دیگر از سری کتب کطولحو زده و این بار از مترجم توانای دیگری به نام سیما تقوی بهره برده است. تقوی دو فن فیکشن مهم و جذاب از جهان کطولحو را برگزیده و در این انتخاب نهایت دقت را به جا آورده تا کتبی را به مخاطب عرضه کند که او را بعد از احضار کطولحو، به ژرفای نگاه ویژه و خاص لاوکرفت پرتاب کند.

معرفی کتاب

دو کتاب سایه‌های کطولحو و دختران کطولحو به ترتیب دو فن فیکشن (کتابی که توسط نویسنده‌ای دیگر پیرامون یک موضوع مشهور نوشته می‌شود) هستند که توانسته‌اند به همان اندازه آثار استاد و پیشوایشان، موفق ظاهر شوند. دختران کطولحو داستان‌های کوتاهی از این مجموعه است و ما را با ابعاد ناگفته‌ای از دنیای پیچیده لاوکرفت آشنا می‌سازد و سایه‌های کطولحو نیز با حجمی بیشتر شامل داستان‌های به شدت هولناکی از کطولحو و زوایای پنهانش است.

تقوی با علم و دانشی که بر سر دنیای لاوکرفت و پیرامون ادبیات وی دارد توانسته به خوبی حال و هوای داستان‌ها را پیاده سازی کند. ترجمه این آثار دست کمی از ترجمه سخت کتاب احضار کطولحو نداشته و هر دو کتاب نیاز به یک مهارت و آگاهی کامل نسبت به ادبیات نویسنده داشتند.

سیما تقوی که خود از شیفتگان لاوکرفت است و در مقدمه‌ای که برای کتاب‌ها نوشته این شیفتگی را با پوست و استخوانش تبدیل به کلمات کرده است متنی را برای این دو کتاب در اختیار روزیاتو و خوانندگان کتاب و طرفداران اچ پی لاوکرفت قرار داده که می‌تواند مخاطب را بیش از پیش با فضا و اتمسفر عجیب و غریب این کتب آشنا کند. با هم این متن را به قلم سیما تقوی می‌خوانیم:

اندر باب دختران کطولحو 

نسل بشر، انسان…براستی اینها چیستند؟ موجوداتی که به تاریخ زمین تنها در یک چشم برهم زدن بوجود آمده‌ا‌ند و عملا چیزی از دوران حکومتشان بر این سیاره – حتی تصورش هم خنده‌دار است که گمان بریم انسان، پادشاه زمین است! – نمی‌گذرد.

چه علم و دانش ناچیزی دارد انسان، چه تصور باطلی دارد و چه غرور ویرانگری که تصور می‌کند پادشاه زمین است، آنهم زمینی که نه از اعماق دریاهایش می‌داند، نه از غارهای کوهستانش و نه از اسرار جنگل‌هایش و تنها خود را می‌بیند و اطرافیان خود را… حجاب تاریک غرور چشم‌هایش را بر واقعیاتی که در اطرافش جریان دارد بسته است و نمی‌بیند، که در اعماق دریاهای همین سرای پادشاهی‌اش چه بزرگانی خفته‌اند، در اعماق سرزمین‌های یخزده جنوبگان چه شهرهای باشکوه و کهنی مدفون شده و نه حتی در تصورات تب‌آلود خویش می‌تواند به درک صحیحی از آن خفته کهکشان‌ها برسد…انسان چه می‌داند که ستارگان چیستند و جایگاه صحیحشان کجاست؟ چه می‌داند که دروازه‌های زمان و مکان که به رنگ‌هایی باشکوه می‌درخشند چیستند و چه قدرت غیرقابل تصوری کلید آنها را در دست دارد و آنگاه که زمانش برسد، آنگاه که ستارگان در جایگاه مقدر شده خود قرار گیرند پس این دروازه‌ها باز شوند و خدایان کهن قدم بر زمین گذارند و آنزمان است که پادشاهی زمین، معنی دوباره خواهد یافت و آنان که به حق، لایق پادشاهی هستند دگرباره بر زمین قدم خواهند گذارد و عصری جدید آغاز خواهد شد…عصری از خون، از جنون، از فریادهای بی‌پایان و کابوس‌های دائمی!

آنگاه که شهر مدفون اعماق دریاها خود را از میان امواج بلند و تاریک بیرون کشد، و دروازه‌های معبد باز شوند، و آن خفته دریاها بیدار شده، برخیزد پس آن زمان امواج جنون چونان بادهایی ویران‌کننده زمین را در خواهند نوردید و سایه‌هایی تاریک را از اعماق جنگل‌های انبوه بیرون خواهند کشید…پس مهی زرد از آسمان فرود خواهد آمد و مادر عالیقدر راه خود را از میان درختزارها باز خواهد کرد و به پیش خواهد تاخت!

آنزمان دور نیست و حتی اینطور می‌توان گفت که شروع شده، که سال‌های سال است که شروع شده و چه بسیار داستان‌ها و روایاتی جنون‌آمیز از رویت ایشان در سراسر جهان و در میان ملل مختلف، سینه به سینه نقل می‌شود…نوری که از آسمان به میان مزرعه‌ای فرو افتاد، آزمایشی علمی که به نتیجه‌ای غریب منجر شد، کتابی خطی که نه کسی می‌دانست از کجا آماده و نه کسی می‌دانست که چه قدرت‌هایی در خود نهفته دارد و شاهدانی که از میان درخت‌زارها بیرون آمده طلب قربانی می‌کردند…تمام اینها نشانه‌های نزدیک شدن ستارگان به جایگاه‌شان است، نشان از باز شدن دروازها، نشان از بازگشت خدایان قدیم و تو ای انسان، چه بهتر خواهد بود که این روایات را بازخوانی و برای دیگران بازگویی… زیرا کسی چه می‌داند که چه کسی در خانه‌ات را به صدا درخواهد آورد و از تو خواهد پرسید، که آیا می‌خواهی در مورد مادر عالی‌قدر شُب-نیگورات چیزی بدانی؟ و یقینا جوابی که تو خواهی داد، سرنوشت زندگی تو و هرآنکس که در سرای تو می‌زید را تعیین خواهد کرد…پس چه بهتر که با علم به آینده و ایمانی قوی و البته آغوشی باز، به استقبال شاهدانش بروی!

در باب سایه‌های کطولحو 

او مردی فراتر از زمان خود بود…

برخی اعتقاد دارند که او مانند دیگر انسان‌ها نبود، که بطور کلی اصلا انسان نبود و روحی بود در هیبت انسانی که از سوی پادشاهان و خدایان کهن به میان انسان‌ها فرستاده شده بود تا بیم دهد و نوید، تا روایت کند آنچه بر گذشتگان گذشته و آنچه مقدر بود بر سر آیندگان بیاید، که اشاره کند به آسمان‌ها، به اعماق کهکشان، به دریاهای تاریک و طوفانی و جنگل‌های انبوه زمین و به آن بزرگواران و والایانی که در اقصی نقاط زمین پنهان شده، یا در میان جوامع انسانی همزیستی پیشه کرده‌اند…اما آیا آنان که او را فرستاده بودند خیرخواه ما بودند؟ آیا سرنوشت ما برای ایشان مهم بوده و صرفا بدلیل نگرانی از آینده تیره‌ای که در پیش گرفته بودیم نماینده‌ای به سراغمان فرستاده بودند؟

به طور قطع و یقین خیر که ما برای ایشان به همان اندازه اهمیت داریم که سرنوشت مورچه‌ای در حال غرق شدن برای ما اهمیت دارد که وجود ایشان آنقدر بزرگ و قدرتشان آنقدر متناهی است که انسان ذره‌ای برایشان اهمیت ندارد نه از این رو که قدرتمندند و هر آنچه بخواهند می‌کنند، که وجود ما در پهنه کهکشان آنقدر ناچیز و نادیدنی است که وقت باارزش خود را صرف مطالعه ما زیر میکروسکوپ‌های عظیمشان نمی‌کنند و البته که بسیاری از ایشان در میان ما سکنی گزیده، برخی حتی معابد بسیار دارند و معتقدینی که شب‌ها، در میان جنگل‌های تاریک و حین تقدیم قربانی به مادر عالی‌قدر خود، نامشان را با حسرت و اندوه صدا می‌زنند و امیدوارند که شاید…شاید آن شب، ستارگان همانجا باشند که مقدر شده و شاید دروازه‌ها گشوده شود و ایشان بار دیگر بر خاک زمین قدم گذاشته، عصر جدیدی آغاز کنند.

که شاید کلاغ‌ها بازگردند…آن غریب، آن باروهای سفید و سنگی درخشان در ساحل دریایی خشم‌آلود و تاریک، در میان ویرانه‌های ساختمان‌های قدیمی و اشباحی هولناک که در میانشان قدم می‌زنند!

که شاید آن تندیس‌های سنگی باشکوه کتابخانه‌های مقدس از خواب عمیق خود که نه خواب است، و نه بیداری که چیزی مابین است، برخیزند و قدرت‌های خویش را از میان هزاران هزار کتاب خطی و قدیمی بیرون کشند و هیبت واقعی خود بر تمامی آن مراقبینی که عمر ناچیز خود را صرف خدمت به ایشان کرده بودند، هویدا سازند!

که شاید آن ساختمان غریبی که کیلومترها همراه صاحب اصلی خود از جایی به جای دیگر نقل‌مکان کرده بود باردیگر بر فراز آن تپه پدیدار شود و از میان دروازه‌هایش مردی دانشمند و همکارش بهمراه دراز مارهای خود بیرون آیند…شاید که به اسرار دروازه‌های میان دنیاهای مختلف پی برده و برای بردن بافومه آمده باشند؟

ما نمی‌دانیم او که بود اما می‌دانیم که در میان ما بود، از ما بود و از میان ما برخواسته بود و قصه‌گویی بود ماهر که او نیز مانند همان قدرت‌های نادیدنی و درک‌ناشدنی که او را انتخاب کرده بودند چندان اهمیتی برای بشریت قائل نبود و تنها وظیفه‌ای داشت مقدس که باید به آن عمل می‌کرد…پس برای ما نوشت، از اسرار کهکشان، از اسرار دریاها و کابوس‌های تاریک، از شهرهای نادیدنی که جز در رویا کسی توان ورود به آنها نداشت و ما خواندیم و شیفته‌اش شدیم.

پس آنگونه که مردمان شیفته برای عزیز خود هرکار می‌کنند ما نیز معابدی برای او در ذهن خود ساختیم و کتاب‌های بسیار در موردش نوشتیم زیرا که شایسته فراموشی نبود که او مردی بزرگ بود، هرچند با اخلاقیاتی بسیار مشابه به کهن‌زادگان اما او بواقع انسانی بود چون ما، با هراس‌های ما و با بیم و امیدهای ما…آنکس که دید و روایت کرد و چشم‌های ما را به دنیایی نادیدنی و بسا هولناک، باز کرد و چه دنیای زیبایی، چه اسرار تاریکی، چه مخلوقات غریبی، چه خنیای زیبایی!

معرفی کتاب

۵- سالتو نوشته مهدی افروز منش

مهدی افروز منش دبیر اجتماعی جراید زیادی از جمله روزنامه شرق و اعتماد و بهار بوده و سابقه مطبوعاتی‌اش و حیطه کاری‌اش در حوزه اجتماعی باعث شده که بتواند قصه هر دو کتابش را بیشتر و بیشتر به جامعه نزدیک کند. افروز منش متولد سال ۱۳۵۷ است و اولین کتابش با نام تاول را در سال ۱۳۹۳ نوشت؛ رمانی که از زمان انتشار تاکنون نقل محافل ادبی بوده و خوانندگان رمان‌خوان حرفه‌ای به آن جذب می‌شوند.

همانطور که تاول ریتم بسیار تندی داشت و به اصطلاح یک رمان خوش خوان به حساب می‌آمد، سالتو نیز همین رویه را پیشی گرفته و نه تنها از رمان پیشین باز نمی‌ماند بلکه با اختلاف از تاول جلو هم می‌زند. سالتو درگیر آن کلیشه‌های دیالوگ‌های تاول نمی‌شود و منطق روایی و زمانی دقیقی برای شخصیت اصلی‌اش دارد. انگار که افروزمنش به تمامی انتقادات نسبت به کتاب تاول گوش داده و پیشرفت بسیار مناسبی را در کتاب جدیدش برای خود رقم زده است. حاصل شدن این پیشرفت در کارنامه ادبی او خود نکته بسیار خوبی است و نشان از پختگی بیشتر و مطالعه بیشتر افروزمنش و به دست یافتن مهارت‌های جدیدی است که در کتاب سالتو آنها را به رخ می‌کشد و همه را مبهوت قصه‌ پر فراز و نشیب قهرمانش می‌کند.

قهرمان سالتو از قهرمان تاول کاراکتر دلنشین‌تری است و بهتر می‌توان با او همذات پنداری کرد. جعفر و انگیزه‌اش در کتاب قبلی از او شمایل یک ضدقهرمان را می‌ساخت و برعکس پسرک قهرمان سالتو به معنای تام قهرمانی است که قربانی جامعه شده و نویسنده او را از دل وقایع بی‌رحمانه روزار به سمت یک زندگی بهتر هدایت می‌کند.

سالتو داستان پسری است علاقه‌مند به کشتی که در دنیای زیرزمینی خلاف و خلافکاران بزرگ می‌شود؛ آنهم در حاشیه شهر تهران. رمان سالتو نثر روان و ریتمی تند دارد و افروزمنش بدون وارد کردن جملات سخت، قصه سرسختانه سیاوش، (قهرمان داستان که البته گویا قرار بوده اسمش سیامک باشد) را روایت می‌کند. سیاوش کودک کاری است که کم کم زندگی‌اش تغییر پیدا می‌کند و خوندن تغییرات این مسیر در کنار قصه‌ای که نکات آشنای زیادی از جمله شهر تهران و انقلاب ۵۷ و جنگ و… در آن است، برای خوانندگان دلنشین است. شخصا مدتی کوتاه با کودکان کار سر و کار داشتم و مواردی که افروزمنش درباره آنها نوشته را نه دور از واقعیت می‌بینم و نه البته خود واقعیت. نویسنده داستان کودکان کار را به قصه‌نویسی نزدیک کرده و با شاخ و برگ دادن به زندگی عجیب و غریب و زیرزمینی این بچه‌ها، قصه‌ای از دل آن خلق کرده که خواننده را جذب می‌کند.

نویسنده در کتاب هم از کشتی می‌نویسد و هم از مواد مخدر و هم نگاهی دارد به مناطقی از تهران که شاید پیش از این فقط درباره آنها شنیده بودیم. این نگاه سه زاویه‌ای و ترکیبش با یکدیگر کار سختی بوده که افروزمنش در سالتو از پس آن سربلند بیرون آمده است. سالتو را نمی‌توان یک رمان ورزشی قلمداد کرد و یا یک رمان پلیسی و حتی یک رمان اجتماعی اما می‌توان رگه‌هایی از هر سه سبکی که نام برده شد را به راحتی در میان سطور کتاب پیدا کرد.

داستانک‌هایی که افروز منش در سالتو به آنها می‌پردازد، همگی در خدمت قصه هستند و حذف هر یک از آنها لطمه بزرگی به شاکله اصلی داستان می‌کند؛ این موضوع نشان می‌دهد که خرده روایت‌ها هم حساب شده و دقیق از سوی نویسنده وارد بازی می‌شوند و صرفا برای پر کردن صفحات و طولانی‌تر کردن کتاب نوشته نشده‌اند. خرده روایت‌ها در سالتو با تاریخ معاصر ایران گره خورده است و همین موضوع جذابیت کتاب را دو چندان می‌کند.

افروزمنش بین پایین شهر و بالای شهر و مردمان هر دو قشر این مناطق گریز می‌زند و شخصیت پردازی‌‌اش برای کاراکترهای جنوب شهر به مراتب بهتر از دیگر افراد از آب در آمده است و این نشان از دغدغه مندی و آگاهی کامل او نسبت به این مناطق و دردمندی‌هایشان است. ناگفته نماند که پایان بندی داستان سالتو نیز نسبت به اثر قبلی افروز منش (تاول) انسجام بیشتری دارد و نویسنده چارچوب قصه خود را به خوبی چکش کاری می‌کند و آن را با پیچ و مهره‌‌هایی محکم و دقیق می‌بندد.

در روزهای اخیر واکنش‌هایی از سوی عده‌ای از جمله نویسنده پیش آمده که فیلم «مغزهای کوچک زنگ زده» به نوعی کپی برداری از رمان سالتو است. شخصا نمی‌توانم این موضوع را تایید کنم چرا که اتمسفر حاکم روی داستان هر دو اثر تا حدی مشابه به هم است و بعید نیست که کارگردان با خوانش سالتوی افروز منش الهاماتی برای ساخت فیلمش گرفته باشد اما اینکه فیلمنامه را کپی برداری از سالتو کرده باشد گزاره چندان درستی نیست.

حضور شخصیت‌های متنوع از اقشار، طبقات، دسته‌ها و گروه‌های متنوع در داستان ایرانی می‌تواند یک خلا را پر کند که در آن مخاطب ایرانی در تلاش برای همذات‌پنداری با شخصیت‌های هم‌وطن و برخوردار از شرایط اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و… مشابه با خود است.  این رمان نیز، با پردازش شخصیت ورزشکاری در آرزوی قهرمانی جهان در بستر حوادث و ماجراهای گوناگونِ برخاسته از جبر حاکم بر اجتماع، محله و رویدادهای زندگی‌اش، توانسته نقش خود را در پر کردن بخشی از این خلأ ایفا کند.

افروزمنش در صحبت‌های کوتاهی که با تیم روزیاتو داشت اعلام کرده که رمان‌های تاول و سالتو در حقیقت دوگانه‌ای از یک سه گانه شهری هستند و نوید این موضوع را می‌دهد که کتاب سومی نیز در راه است؛ کتابی که به گفته او می‌تواند این سه‌گانه را تکمیل کند و حرف‌های نگفته‌اش را در آن به رشته تحریر در بیاورد.

نوشته معرفی کتاب‌های تابستانه: افسانه کطولحو، زیستن در لحظه و سالتو اولین بار در روزیاتو پدیدار شد.

31 جولای 2019 280 views ادامه و دانلود

اکنون دهه هاست یک یک فیلم جدید از کوئنتین تارانتینو به خودی خود یک واقعه بسیار بزرگ و قابل توجه در هالیوود به شمار می آید. هر چند سال یک بار، دنیای سینما دیوانه آخرین اثر یک کارگردان کالت می شود و همه از خود می پرسند که این فیملساز نابغه این بار چه چیزی برای عرضه کردن دارد. اکنون که نهمین اثر او با عنوان «روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood) به عنوان مورد انتظارترین فیلم سال بالاخره اکران عمومی شده همه در حال مقایسه این فیلم با کارهای قبلی تارانتینو و ماجراهای واقعی رخ داده در زمان داستانی فیلم هستند.

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

داستان «روزی روزگاری در هالیوود» همزمان با قتل های خانواده مانسون رخ می دهد اما این خانواده و قتل های آنان موضوع مورد بحث اصلی فیلم نیست. فیلم های کوئنتین تارانتینو همواره به خاطر خشونت فراگیر و بازی های تکرار نشدنی بازیگرانشان شناخته می شوند اما جزییات کوچکتری نیز در این فیلم ها وجود دارد که دانستن آن ها بر جذابیت تماشای این فیلم ها می افزاید. تارانتینو که خود از کودکی عاشق سینما و فیلمسازی بوده در فیلم هایش همواره ارجاعات بسیاری به فیلم ها، نمایش ها، کمیک ها، شخصیت ها، آهنگ های محبوب و حتی فیلم های دیگر خود دارد. در ادامه این مطلب قصد داریم شما را با واقعیات و جزییاتی جالب و شنیدنی در مورد «روزی روزگاری در هالیوود» آشنا کنیم.

قسمت اول این مطلب را می توانید در این لینک مشاهده نمایید.

شارون تیت، ستاره واقعی اما ساکت «روزی روزگاری در هالیوود»

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

با سه برگ برنده استعداد، زیبایی حیرت انگیز و دلربایی، شارون تیت هالیوود را در حال پرستش خود می دید. در واقع نقش او در فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» که توسط مارگو رابی ایفا می شود تقریباً همه جا واژه «هالیوود» را روی لباس هایش دارد. از آنجا که داستان فیلم در هالیوود و در طی سالی رخ می دهد که زندگی کوئنتین تارانتینو در آن شکل می گیرد و با مرگ شارون تیت شناخته می شود، شاید فکر کنید که شخصیت اصلی جدیدترین فیلم تارانتینو کسی نیز جز شارون تیت.

شاید همین موضوع باعث شده که دیالوگ های اندک شخصیت شارون تیت در فیلم خبرساز شود زیرا همواره گفته می شود که تارانتینو دیدگاه مثبتی به زنان چه در فیلم هایش و چه در دنیای واقعی ندارد و به همین دلیل روی آن ها سرمایه گذاری چندانی نمی کند (دستکم در مقایسه با شخصیت های مرد)، چیزی که تارانتینو بارها آن را رد کرده است. رابی دیدگاه متفاوتی دارد و با عنوان «از دست دادن معصومیت» از شخصیت خود در فیلم یاد کرده که می تواند به بهترین شکل ممکن بدون صحبت کردن به نمایش درآید. تارانتینو بعدها گفت که «روزی روزگاری در هالیوود» داستان ریک است در حالی که شارون تیت «روحی فرشته وار روی زمین است. تا حدودی او در فیلم حضور ندارد، او در قلب ماست».

«روزی روزگاری در هالیوود» سکانس های بسیار و زمانی محدود دارد

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

مهم نیست که رسانه و محمل خلق یک اثر هنری چه باشد، همواره هنرمند با نوعی از محدودیت های مالی، اجتماعی، قانونی و لجستیکی مواجه می شود. یکی از محدودیت های فیلمسازی به مسئله زمان مربوط می شود، نه تنها مدت زمانی که برای ساخت فیلم لازم است بلکه طول خود فیلم. یک فیلم ۳۰ ساعته برای سالن سینما و سینماروها مناسب نیست، از این رو برخی از سکانس ها و گاهی نیز کل یک شخصیت نادیده گرفته می شود. اولین نسخه از فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» حدود ۴ ساعت و نیم طول داشت اما این عدد برای نسخه به نمایش درآمده در جشنواره کن به ۲ ساعت و ۳۹ دقیقه کاهش یافت.

بدون تردید بسیاری از سکانس ها در مرحله تدوین حذف شدند که مایه تاسف است زیرا «روزی روزگاری در هالیوود» مانند میزی پر از غذاهای متنوع است که به سختی می توان برخی را حذف کرد. مارگو رابی، آل پاچینو، کرت راسل، لوک پری و بسیاری نام های بزرگ دیگری که در این جمله حذف کرده ایم نیز وقت بسیار کمی در فیلم تارانتینو از لحاظ بصری و دیالوگی داشته اند و حتی برخی از بازیگرانی که در فیلمبرداری ها حضور داشته اند فرصت حضور در نسخه نهایی فیلم را نیافته اند. خوشبختانه تارانتینو اعلام کرده که شاید بزودی نسخه خاص خود را از این فیلم تدوین کند که طولانی تر باشد.

آیا «روزی روزگاری در هالیوود» دنیای سینمایی تارانتینو یا برعکس آن است؟

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

در سال ۲۰۱۶، کوئنتین تارانتینو در صحبت با یک برنامه تلویزیونی استرالیایی از ارتباط فیلم هایش با یکدیگر گفت: «دنیایی واقعی تر از دنیای واقعی وجود دارد و تمامی شخصیت ها در آن سکونت دارند. اما بعد از آن نوبت به دنیای فیلم می رسد… از این رو قاعدتاً وقتی شخصیت های سگ های انباری یا پالپ فیکشن، وقتی به سینمای می روند، برای دیدن فیلم بیل را بکش خواهند رفت. از گرگ و میش تا سحر چیزی است که آن ها خواهند دید». اما در مورد «روزی روزگاری در هالیوود» چه؟ فیلمی که در مورد فیلمسازی است و به گفته تارانتینو در مورد سالی است که زندگی او را شکل داد. آیا این فیلم نیز یکی دیگر از فیلم های با ارزش دیدن در دنیای تارانتینویی است یا تنها جایی که دیگر فیلم ها ساخته می شوند را به تصویر می کشد؟

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

تارانتینو در «جانگوی آزاد شده» (Django Unchained) و «حرامزاده های بی شرف» (Inglourious Basterds) تاریخ را بازنویسی می کند و به طور واضح گفته که می خواسته یک سه گانه بازنگری تاریخ بنویسد. بسیاری بر این باورند که «روزی روزگاری در هالیوود» تکمیل کننده این سه گانه خواهد بود. اما شاید ریک دالتون و کلیف بوث به شکلی پنهان زوج بازیگر-بدلکار در آن فیلم ها باشند. لئوناردو دی کاپریو (ریک) در «جانگوی آزاد شده» حضور داشت و برد پیت (کلیف) نیز در «حرامزاده های بی شرف» بازی می کرد. همچنین گل سینه هایی که این شخصیت ها در فیلم می پوشند، یک لینک بصری بسیار واضح به فیلم های قبلی شان ساخته تارانتینو است. همچنین در فیلم «حرامزاده های بی شرف» هیتلر و دیگر شخصیت های مشهور حزب نازی را می بینیم که در سینمای پاریس سوزانده می شوند در حالی که در «روزی روزگاری در هالیوود» دی کاپریو را در یکی از سکانس ها در حال سوزاندن نازی ها با شعله افکن می بینیم.

بیشتر بخوانید: ۱۰ فیلم ترسناک برتر تاریخ سینما با مضمون فرقه های مذهبی [قسمت دوم]

«روزی روزگاری در هالیوود» با بروس لی در ارتباط است

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

شاید شما نیز مانند بسیاری از ما هنوز نسخه منتشر شده فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» را ندیده باشید اما دستکم در تریلرهای منتشر شده، شخصیت بروس لی را می بینیم که در حال مبارزه با کلیف بوث است و برخلاف تصور، بوث پیروز می شود که این موضوع خوشایند برخی از تماشاگران نبوده زیرا از نظر آن ها وی هیچ شانسی در برابر بروس لی ندارد و برخی دیگر نیز آن را نژادپرستی یا توهین به بروسلی تعبیر کرده اند. در واقع تارانتینو برای به تصویر کشیدن شخصیت بروس لی در فیلم خود از شخصیت کاتو در سریال «زنبور سبز» (The Green Hornet) الهام گرفته که بروس لی در آن نقش این شخصیت را بازی می کرد و از لحاظ سبک مبارزه تفاوت زیادی با سبک دیگر فیلم های او و سبک رزمی خاص خودش داشت.

آیا «روزی روزگاری در هالیوود» همان «تابستان سَم» اسپایک لی است؟

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

تعبیر و تفسیر هنر بسیار شخصی است و از فردی به فرد دیگر متفاوت است و حتی زمانی که اینطور نیست نیز، افراد چیزی را می بینند که خود دوست دارند ببینند. در فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» نیز ممکن است سینماروها آن را به مثابه فیلمی در مورد قتل های خانواده مانسون تماشا کنند. در تریلرهای منتشر شده به نظر می رسید که همه چیز به چارلز مانسون منتهی می شود که نقش او را دیمون هریمن بازی می کند. شخصیت برد پیت به محل زندگی رهبر این فرقه مرگبار می رود، با بروس لی زد و خورد می کند که به صورت غیرمستقیم به قتل های خانواده مانسون اشاره دارد. شخصیت لئوناردو دی کاپریو همسایه شارون تیت است اما آنطور که تارانتینو می گوید فیلم او در مورد چارلز مانسون نیست، فیلم او در مورد سال ۱۹۶۹ است.

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

تهیه کنندگان فیلم گفته اند که «روزی روزگاری در هالیوود» در مورد از دست دادن معصومیتی است که در سال ۱۹۶۹ با قتل های خانواده مانسون رخ داد و در مورد رابطه نزدیک بین شخصیت های ریک و کلیف. اما بسیاری شباهت ها یا ارجاعاتی بین این فیلم با یکی از فیلم های دشمن قدیمی اش، اسپایک لی، می بینند. دقیقاً ۲۰ سال قبل و در جولای ۱۹۹۹، فیلم «تابستان سَم» (Summer of Sam) ساخته اسپایک لی اکران شد. اگر چه این فیلم ظاهراً در مورد یک قاتل سریالی معروف به نام دیوید برکوویتز است اما به گفته خود اسپایک لی این فیلم در واقع در مورد تابستان سال ۱۹۷۷ است و مقدمه ای بر دوره ولنگاری و لا ابالیگری منتهی به شیوع ایدز. این همان تابستانی است که لی تصمیم گرفت فیلمساز شود که همان اتفاقی است که در سال ۱۹۶۹ برای کوئنتین تارانتینو رخ داد.

خواهر شارون تیت و تغییر دیدگاه او در مورد «روزی روزگاری در هالیوود»

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

حتی اگر تارانتینو را یک نویسنده-کارگردان با قریحه و خلاق بدانید نیز شاید متوجه شده باشید که این ویژگی بزرگ ترین نقطه قوت شخصیتی و کاری او نیست. او تاریخچه درازی از مصاحبه های پرتنش، استفاده از واژه «کاکا سیاه» به شکل گسترده در فیلم هایش و به نمایش گذاشتن خشونت به واضح ترین و شوکه کننده ترین شکل ممکن دارد. چه این دو مورد آخر را از لحاظ هنری معنادار بدانید یا نه، نگرانی دبرا تیت، خواهر شارون تیت، از تصویری که تارانتینو از قتل خواهرش ارائه می دهد قابل درک است. حتی این موضوع که تاریخ اکران اولیه فیلم با ۵۰اُمین سالگرد قتل های خانواده مانسون مصادف شده بود نیز تسکین دهنده نگرانی خواهر تیت نبود. او گفته که سلبریتی های هالیوود و بازیگران و سازنده فیلم هیچ اهمیتی به قتل شارون نداده و تنها دنبال پول و شهرت هستند و با این فیلم خود تنها خانواده تیت و بازماندگان آن کشتار را آزرده خاطر می سازند. البته تارانتینو بعدها با او تماس گرفته و تاریخ اکران فیلم را تغییر داد اتفاقی که با تغییر دیدگاه دبرا نسبت به فیلم همراه شد. او در مصاحبه ای پس از این ماجرا گفت: «تارانتینو چیزی جز احترام نسبت به من نداشته و بسیار صادق بوده است. امید بسیار زیادی به این پروژه دارم».

«روزی روزگاری در هالیوود» یک یاغی مطرود را به تصویر می کشد

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

مدت ها قبل از اینکه جنبش MeToo دنیای هالیوود را به بازنگری و تفکر وادارد، رومن پولانسکی که نقش او را در «روزی روزگاری در هالیوود» رافال زاویروچا بازی می کند، نشان داد که ساختن آثار هنری فوق العاده از شما شخصیت بزرگ و خوبی نمی سازد. این کارگردان که روزگاری یکی از محبوب ترین و تحسین شده ترین کارگردانان سینما بود با فیلم «بچه رُزماری» (Rosemary’s Baby) در سال ۱۹۶۸ نام خود را در تاریخ سینما ثبت کرد اما در سال ۱۹۷۷ و پس از اعتراف به دادن مواد مخدر و تجاوز به سامانتا گیمر ۱۳ ساله به فرانسه فرار کرد. در دهه های پس از آن، زنان بیشتری رومن پولانسکی را به اتفاقاتی مشابه متهم کردند که در نهایت آکادمی اسکار را وادار به اخراج او کرد. تارانتینو همواره گفته که از طرفداران آثار پولانسکی است و به خصوص فیلم «بچه رُزماری». او شخصاً با این کارگردان جنجالی دیدار کرده و حتی در مصاحبه با هاوارد استرن در سال ۲۰۰۳ از رفتار شنیع پولانسکی دفاع کرده و ادعا کرده که آنچه بین او و آن دختر ۱۳ ساله رخ داده تجاوز نبوده و آن دختر را مقصر اصلی دانسته است.

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

تارانتینو بعدها در سال ۲۰۱۸ و پس از ماجرای رسوایی های اخلاقی هاروی واینستاین که دوست نزدیک و همکار او بود، رسماً از گیمر به خاطر گفته هایش عذرخواهی کرد. امسال نیز همسر کنونی رومن پولانسکی، امانوئل سیگنر، که یک بازیگر فرانسوی است نیز به انتقاد از تارانتینو پرداخته و ادعا کرد که وی از «رومن و داستان تراژیکش» سود برده بدون این که با او مشورت کند در حالی که هالیوود همچنان به پس زدن و دوری از این کارگردان ادامه می داد. البته پولانسکی تاکنون از عدالت فرار کرده، با زنی که ۳۳ سال از خود جوان تر است ازدواج کرده و همچنان به فیلمسازی در خارج از ایالات متحده ادامه می دهد. پس شاید زندگی چندان نیز عادلانه نبوده و زندگی پولانسکی چندان هم تراژیک نبوده است.

بیشتر بخوانید: ممنوعه برای رمانتیک ها؛ ۱۰ مورد از بهترین فیلم های ضد عشق تاریخ سینما [قسمت دوم]

نوشته واقعیاتی جالب و شنیدنی در مورد «روزی روزگاری در هالیوود»؛ شاهکار جدید کوئنتین تارانتینو [قسمت دوم] اولین بار در روزیاتو پدیدار شد.

30 جولای 2019 303 views ادامه و دانلود

می خواهیم در مورد «روزی روزگاری در هالیوود» صحبت کنیم، همان فیلمی که بیشتر از یک سال است بسیاری از سینمادوستان انتظارش را می کشیدند. در سیرکی سلولوئیدی که آن را هالیوود می نامیم، فیلم های بلاک باستر حکومت می کنند. آنطور که استیون اسپیلبرگ می گوید، یک استودیو ترجیح می دهد ۲۵۰ میلیون دلار برای ساخت یک فیلم با احتمال موفقیت بالا در باکس آفیس هزینه کند تا اینکه چندین فیلم واقعاً جذاب و شخصی یا حتی تاریخی بسازد که ممکن است زود فراموش شده و در باکس آفیس سقوط کنند. اما در دریایی از ابرفیلم های کلیشه ای، کوئنتین تارانتینو مانند فانوس دریایی ریسک پذیری خلاقانه می درخشد که فیلم هایی بسیار جذاب، به شدت شخصی و به نحوی تاریخی می سازد.

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

یکی از این فیلم ها، «روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood) است که در جشنواره کن ۲۰۱۹ به نمایش درآمده که گفته می شود پس از اکران با ۶ دقیقه کف زدن ایستاده حاضران در سالن مواجه شده است. بسیاری جدیدترین فیلم تارانتینو را یک شاهکار عمیق توصیف کرده اند. این فیلم به تازگی در سینماهای ایالات متحده اکران شده و فروش آن از انتظارات بالاتر و از دیگر فیلم های تارانتینو، دستکم در هفته اول اکران، بیشتر بوده است. در ادامه این مطلب قصد داریم شما را با نکاتی جالب در مورد «روزی روزگاری در هالیوود»، جذاب ترین فیلم سال آشنا کنیم.

«روزی روزگاری در هالیوود» یک نامه عاشقانه است

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

کوئنتین تارانتینو روزگاری گفته بود که تمامی فیلم هایش به شکل دردناکی شخصی هستند و در سال ۲۰۱۹ او «روزی روزگاری در هالیوود» را «شاید شخصی ترین» فیلم خود دانست. سالی که داستان فیلم در آن روایت می شود، ۱۹۶۹، اهمیت ویژه ای دارد. تارانتینو در این باره چنین می گوید: «این همان سالی است که مرا شکل داد. آن زمان ۶ ساله بودم. این دنیای من است و این نامه عاشقانه من به لس آنجلس». او در ابتدا سعی داشت این نامه را در قالب یک رمان بنویسد و ۵ سال نیز روی آن کار کرد. اما چرا در یک نامه عاشقانه درباره دوران کودکی باید در مورد قتل هولناک یک بازیگر مشهور باردار سخن گفته شود؟ نمی دانیم اما به گفته مادر تارانتینو، او در دوران کودکی داستان هایی غمناک مربوط به روز مادر می نوشته که در آن تارانتینو کوچک مادرش را می کشته است. جالب این که عشق به مادر و علاقه او به خشونت روی پرده بدون ارتباط به نظر نمی رسند.

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

«رهایی»

تارانتینو در مصاحبه با روزنامه تلگراف گفته است: «مادرم همیشه مرا به سینما می برد زیرا این کار ارزان تر از استخدام یک پرستار بچه بود». او در این دوران فیلم هایی خشن با درجه R مانند «رهایی» (Deliverance) با بازی برت رینولدز را نگاه می کرد، همان بازیگری که قبل از مرگ نقشی کوتاه در فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» داشت. همچنین مشخص شده که عنوان فیلم نیز به علایق و زندگی تارانتینو بی ارتباط نیست. عنوان جدیدترین اثر تارانتینو شباهت زیادی به فیلم های «روزی روزگاری در غرب» (Once Upon a Time in the West) و «روزی روزگاری در آمریکا» (Once Upon a Time in America) به کارگردانی سرجیو لئونه دارد، کارگردانی که به اعتراف خود تارانتینو بیشتری تاثیر را بر جهان بینی سینمایی و کارهای او داشته است.

آخرین ماجراجویی آقای دزد پیش از موقع به اتمام رسید

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

برت رینولدز برای بازی در نقش یک مزرعه دار به نام جرج اسپان که ملکش را در اختیار چارلز مانسون قرار داده بود انتخاب شد و این انتخاب از چندین جهت دارای اهمیت بود. رینولدز اولین نقش بزرگ و تاریخ ساز خود را در سال ۱۹۷۲ در فیلم «رهایی» انجام داد که فیلمی نمادین در موج جدید هالیوود بود، موج جدیدی که از اواخر دهه ۱۹۶۰ شروع شده بود. هالیوود جدید بیشتر به موضوعات بالغ تر پرداخته و صحنه های خشونت مضاعفی در تولیدات آن دیده می شد. این ترندهای جدید فضای ضدفرهنگی و شورشگرانه آمریکای هیپی های جوان را منعکس می کرد که بلاک باسترهای آن دوران هالیوود را به انتقاد می کشید. ماجراها و قتل های خانواده مانسون تا حدودی بخش تاریک، خطرناک و تحت تاثیر مصرف مواد این جنبش ضد فرهنگی را نمایان ساخت و به نوعی مرگ عصر صلح و عشق را اعلام نمود.

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

برت رینولدز به شکل عمدی برای نقشی در نظر گرفته شد که بازیگرش به شکل ناخواسته در کشتن این جریان ضد فرهنگی که در هالیوود جدید گسترده شده بود نقش داشت. جالب این که شخصیت های اصلی فیلم تارانتینو، ریک دالتون و کلیف بوث، بر اساس زوج بازیگر-بدلکار شبیه برت رینولدز و هال نیدهام شکل گرفته اند. ریک و کلیف که بازماندگان عصر طلایی هالیوود هستند با ترس مرگ حرفه خود به دلیل همان جریان ضد فرهنگی مواجه می شوند. رینولدز پیش از آنکه بتواند سکانس های مربوط به نقشش را بازی کند به دلیل سکته قلبی درگذشت و نقش او به دوست قدیمی و همبازی او، بروس درن، رسید. نکته جالب دیگر اینکه درن در فیلم جنایی «برب ها» (The Burbs) در سال ۱۹۸۹۰ نقش همسایه خانواده قاتل را بازی می کرد، فیلمی که فیلمنامه نویسش آن را «ملاقات اوزی و هریت با چارلز مانسون» توصیف کرده بود.

بیشتر بخوانید: ۱۰ فیلم دیدنی که شخصیت‌های شرور آن‌ها بسیار دوست داشتنی‌تر هستند [قسمت دوم]

کوئنتین تارانتینو با ریک و کلیف واقعی کار کرده بود

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

لئوناردو دی کاپریو و برد پیت در «روزی روزگاری در هالیوود» نقش دو دست و بازیگر سریال های تلویزیونی وسترن به نام ریک دالتون و بدلکارش کلیف بوث را بر عهده دارند. به گفته دی کاپریو، «ریک و کلیف، آن ها بخشی از گروه قدیمی هالیوود هستند اما همزمان سعی دارند مسیر خود را در این دنیای جدید انقلاب هیپی ها و عشق آزاد پیدا کنند». در حالی که ریک سعی دارد از غروب زودهنگام زندگی حرفه ایش جلوگیری کند، خود را در مجاورت محل زندگی شارون تیت می یابد، که قدرت ستارگی او در حال رسیدن به آسمان است و شوهرش، رومن پولانسکی، «جذاب ترین کارگردان شهر» در آن روزگار است. به گفته تارانتینو، «شارون و رومن نماد هالیوود جدید هستند و ریک ریک به وضوح بخشی از آن نیست. او این دنیای جدید را درک نمی کند».

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

ریک و بدلکار مورد اعتمادش نه تنها نماد تقلای انتزاعی علیه این کهنگی و منسوخ شدن در شرف رخ دادن است بلکه داستان آن ها ریشه در اشخاص واقعی دارد که تارانتینو با آن ها کار کرده است. تارانتینو گفت است که ریک واقعی (که از اشاره به نام واقعی اش خودداری کرده) مدت هاست در عرصه هالیوود فعالیت داشت و یک بدلکار قدیمی دارد که بیش از ۲۰ سال با هم کار کرده اند. این بدلکار برای آن بازیگر کار کرده و نه تارانتینو، کارگردانی که رابطه نزدیک این دو را جذاب و الهام بخش دیده بود. تارانیتنو در این باره می گوید: «ما هیچ کاری برای یک بدلکار نداشتیم اما یک ذره کار وجود داشت» که بازیگر مذکور می خواست بدلکارش برای ایفای آن مورد استفاده قرار گیرد. تارانتینو می خواست به بررسی رابطه این دو در انتهای دوران حرفه ایشان بپردازد.

اژدها وارد می شود

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

فیلم یکی دو مشت ریک و کلیف با مشت یک اینچی بروس لی همراه می شود که در فیلم نقش او را مایک موه بازی می کند. این ستاره افسانه ای ورزش های رزمی رابطه جالبی با قتل های خانواده مانسون داشت که متیو پولی در کتاب «بروس لی: زندگی» (Bruce Lee: A Life) به آن پرداخته است. جالب تر این که رومن پولانسکی برای مدتی بر این باور بود که بروس لی این قتل ها را انجام داده است. بروس لی تا حدودی با کمک یک گریمور و آرایشگر سینمایی به نام جی سبرینگ توانست وارد دنیای هالیوود شود، مردی که پیش از ازدواج تیت با پولانسکی مدتی با این بازیگر شناخته شده رابطه داشت. سبرینگ نیز همراه با تیت و سه نفر دیگر در خانه این بازیگر توسط افراد مانسون به قتل رسید. بروس لی همچنین شخصاً تیت و پولانسکی را می شناخت.

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

او نحوه لگد زدن در فیلم «غارتگران» ( The Wrecking Crew) را به تیت یاد داده، به صورت خصوصی به پولانسکی آموزش ورزش های رزمی داده و به خانه آن ها می رفت. بعد از مرگ همسر و فرزند به دنیا نیامده اش، پولانسکی که به شدت داغدار بود به شیوه خود به جستجوی قاتل پرداخت. او بر این باور بود که قاتلان از نزدیکان و حلقه نزدیک به خود او بوده اند و به خاطر یک اتفاق عجیب و غریب به بروس لی شک کرده بود. یک عینک در صحنه قتل به جای مانده بود- احتمالاً توسط قاتلین- و در طی یک جلسه آموزشی با پولانسکی که مدتی پس از قتل ها انجام شد لی هنگام صحبت با پولانسکی گفت: «عینکم را گم کرده ام». پولانسکی که با شنیدن این جمله از درون دچار آشوب و تردید شده بود، لی را تا یک مغازه عینک فروشی همراهی کرده و مخفیانه نسخه عینک بروس لی را با عینکی که در صحنه قتل به جای مانده بود مقایسه کرد هر چند مشخص شد که با هم ارتباطی ندارند.

مرگ در جلو و پشت دوربین «روزی روزگاری در هالیوود» را رها نکرد

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

به شکلی واضح «روزی روزگاری در هالیوود» با مرگ بازیگرانش جنجالی تر از قبل شد. همانطور که می دانید شارون تیت و بروس لی در دوران اوج کاری خود مرگ هایی شوکه کننده و نابهنگام داشتند. همچنین در فیلم تارانتینو شاهد شخصیت داستانی اسکات لنسر در نقش یک بازیگر تلویزیونی با بازی لوک پری هستیم که آخرین بازی این بازیگر بوده و با پایان فیلم برداری ها در اثر یک سکته قلبی بزرگ جان باخت. شاید بتوان گفت که نقش پری در فیلم از وین ماوندر الهام گرفته شده است که در سریال وسترن «لنسر» (Lancer) نقش یک اسکات لنسر متفاوت را بر عهده داشت. لنسر که با دیوید کارادین، بازیگر فیلم های «بیل را بکش» (Kill Bill) به کارگردانی تارانتینو، در فیلم «کونگ فو» (Kung Fu) همبازی بود نیز در سال ۲۰۱۸ به علت سکته قلبی درگذشت. برت رینولدز نیز قرار بود نقشی نسبتاً کوتاه در «روزی روزگاری در هالیوود» داشته باشد و در حال تمرین دیالوگ هایش بود که در اثر یک سکته قلبی مرگبار درگذشت.

«روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood)

حتی برد پیت و لئوناردو دی کاپریو نیز ارتباطات عجیب و غریبی با مرگ بازیگران داشتند. پیت گفته که با برندون لی، پسر بروس لی، آشنا بوده و او روزگاری به پیت گفته بود که فکر می کند مانند پدرش در جوانی خواهد مرد. سال بعد برندون برای بازی در فیلم «کلاغ» (The Crow) انتخاب شده و در جریان فیلمبرداری و در اثر اصابت گلوله ای واقعی که قرار بود گلوله مشقی باشد کشته شد. دی کاپریو نیز در دوران جوانی اشت رویای ملاقات با ریور فینیکس را داشت. این رویا تا حدودی در یک مهمانی در حال تحقق یافتن بود که قبل از اینکه دی کاپریو بتواند با او دست دهد، فینیکس در میان جمعیت حاضر گم شد. همان شب فینیکس به علت اوردوز مواد مخدر درگذشت.

بیشتر بخوانید: ۱۵ فیلم پرحادثه و دیدنی که غم انگیزترین و مرگبارترین پایان بندی ها را دارند [قسمت دوم]

نوشته واقعیاتی جالب و شنیدنی در مورد «روزی روزگاری در هالیوود»؛ شاهکار جدید کوئنتین تارانتینو [قسمت اول] اولین بار در روزیاتو پدیدار شد.

30 جولای 2019 227 views ادامه و دانلود

ابتدا شاهد سری کتاب ها بودیم و پس از آن نوبت به بازی هایش رسید. اکنون می خواهیم شاهد یک سریال امیدوار کننده از سرویس نتفلیکس باشیم که بسیاری آن را با «بازی تاج و تخت» (Game of Thrones) مقایسه می کنند. طرفداران دنیای آندری ساپکوفسکی در «ویچر» (The Witcher) که در آن شخصیت هایی به نام ویچر (به معنای جادوگر) هیولاها را شکار کرده و هیولاها نیز انسان هایی را شکار می کنند. کتاب ها خوب بوده و بازی های اقتباسی از این رمان ها نیز با استقبال مواجه شده اند و همین برای انتظار موفقیتی تازه بر روی پرده تلویزیون کافی است.

تا انتشار فصل اول سریال در اواخر سال ۲۰۱۹، باید به اطلاعات محدودی که از این سریال داریم و تریلر کوتاه آن بسنده کنیم. می توان گفت که این سریال بیشتر بر اساس کتاب های اورجینال و نه سری بازی های «The Witcher» ساخته شده که می تواند جذابیت سریال را دو چندان نماید. در ادامه این مطلب قصد داریم هر آنچه در مورد سریال مورد انتظار «The Witcher» می دانیم را با شما به اشتراک بگذاریم.

چه شخصیت ها و بازیگرانی در سریال «The Witcher» حضور دارند؟

طرفداران دنیای آندری ساپکوفسکی در «ویچر» (The Witcher) که در آن شخصیت هایی به نام ویچر (به معنای جادوگر) هیولاها را شکار کرده و هیولاها نیز انسان هایی را شکار می کنند.

سریال «The Witcher» همانطور که معلوم است داستان یک ویچر را روایت می کند به نام گرالت اهل ریویا (Geralt of Rivia) را روایت می کند اما در کنار آن دو شخصیت اصلی دیگر به نام های ینفر (Yennefer ) و سیری (Ciri) نیز وجود دارند. سرنوشت زندگی گرالت را به زندگی این دو زن گره زده است و انتظار می رود که در سریال، همانند کتاب ها، به این روابط پرداخته شود. هنری کاویل، بازیگر نقش سوپرمن، نقش گرالت را بر عهده داشته و نگاه های تاثیرگذار، پرنفوذ و آتشین خود را به این شخصیت آورده است. دو بازیگر زن اصلی سریال که نقش ینفر پیشگو و سیری «دختر جادوگر» را بازی می کنند بازیگرانی تقریباً تازه کار و کمتر شناخته شده هستند. نقش ینفر را آنیا چالوترا بازی می کند که همانطور که در کتاب ها آمده چشم هایی با سایه بنفش دارد. نقش سیری را نیز فریا آلن بازی می کند که ظاهری الف مانند با ردایی سبز دارد که با رنگ سبز چشم های همخوانی جذابی دارد.

هنری کاویل نقش ویچر را بازی می کند

طرفداران دنیای آندری ساپکوفسکی در «ویچر» (The Witcher) که در آن شخصیت هایی به نام ویچر (به معنای جادوگر) هیولاها را شکار کرده و هیولاها نیز انسان هایی را شکار می کنند.

شاید شخصیت ویچر یا همان گرالت اهل ریویا، مهم ترین دلیلی باشد که بسیاری از طرفداران دنیای فانتزی انتظار انتشار سریال «The Witcher» را می کشند. او شخصیتی بسیار بدبین و کنایه دار، قوی اما همزمان آسیب پذیر دارد اگر چه نگاهش با آن چشم های زرد شبیه یک ویچر واقعی است. گرالت شخصیت بسیار فوق العاده ای است و طرفداران داستان امیدوارند که پردازش آن در سریال ساخته شده توسط نتفلیکس به همان زیبایی و جذابتی کتاب ها باشد. وقتی که اعلام شد هنری کاویل نقش لایو اکشن شخصیت گرالت را بر عهده خواهد داشت، واکنش های متفاوتی را در پی داشت اما آنچه که در تنها تریلر منتشر شده «The Witcher» از شخصیت گرالت با بازی کاویل می بینیم قابل قبول است هر چند آن کلاه گیس نقره ای چندان مناسب بازیگر نقش سوپرمن نمی رسد و طرفداران نیز متوجه این موضوع شده اند. هنوز نمی توان در مورد تصویری که کاویل از شخصیت گرالت ارائه داده صحبت کرد و باید تا اواخر سال و انتشار سریال منتظر ماند تا واکنش ها به این شخصیت را دید.

تریلر «The Witcher» که همه انتظار آن را می کشیدیم

در ۱۹ جولای بود که نتفلیکس اولین تریلر سریال «The Witcher» را منتشر کرده و ما را به یاد روزهای خوب سریال «بازی تاج و تخت» با سکانس های نبرد و قرار ملاقات های مخفیانه در قلعه ها انداخت. بسیاری گفته اند که «The Witcher» می تواند جای خالی ایجاد شده با پایان «بازی تاج و تخت» در تلویزیون پر کند. تریلر منتشر شده از «The Witcher» سرزمینی بسیار فانتزی را نشان می دهد که گرالت با یک اطمینان و اعتماد به نفس منفی نگرانه در آن قدم می زند. او در قالب شخصیت انسانی و هیولایی فرود می رود اما علیرغم این که سریال به نام اوست اما تریلر منتشر شده نشانی از تمرکز صرف روی شخصیت او ندارد. در این تریلر ینفر را قبل از بدست آوردن قدرت خارق العاده اش و با آن چشم های بنفش از طریق فلش بک در دوران آموزش می بینیم.

الف ها نیز هستند که کمتر شبیه «ارباب حلقه ها» و بیشتر شبیه «آواتار» هستند و ظاهر روستایی آن ها که سیری را احاطه کرده اند را می توان به وضوح دید. در تریلر اتفاقات زیادی برای سیری کوچولو می افتد: قلمرو او مورد حمله قرار می گیرد، مادربزرگش در حال مرگ است و قیمومیت ینفر بر او را شاهد هستیم. به گرالت هشدار یا نوید می دهند که سیری فوق العاده خواهد بود. گرالت را بیشتر در حال مبارزه با انسان ها می بینیم تا هیولاها اما در پایان شاهد ترسناک ترین سکانس تریلر هستیم: موجودی چندپا و غول پیکر از دل مرداب بیرون می آید و ویچر با چشم های سیاهش به او خیره شده است.

آنیا چالوترا در نقش ینفر

طرفداران دنیای آندری ساپکوفسکی در «ویچر» (The Witcher) که در آن شخصیت هایی به نام ویچر (به معنای جادوگر) هیولاها را شکار کرده و هیولاها نیز انسان هایی را شکار می کنند.

ینفر یک پیشگوی در خدمت امیال و خواسته های خود است که رابطه پیچیده ای با گرالت دارد. هر دوی آن ها شخصیت هایی متغیر دارند و از هر فرصتی برای جدال با یکدیگر استفاده می کنند اما در نهایت یکدیگر را پیدا کرده و ماجراجویی هایشان از نو آغاز می شود. ینفر را به خاطر زبان تیز و ظاهر زیبایش می شناسند، با آن پوست تیره و چشم های شرور رنگی اش. آنیا چالوترا، یک بازیگر نسبتاً تازه کار است که تاکنون تنها در چند پروژه فعالیت داشته و موهای پرکلاغی و صورت زیبایش او را به بهترین گزینه برای ایفای نقش ینفر تبدیل می سازد.

اما همانطور که طرفداران کتاب ها می دانند ینفر همیشه به این زیبایی نبوده است. در کتاب ها، گرالت می گوید که زنان زشت که نمی توانستند ازدواج کنند اغلب به جادوگری روی می آورند. او با خود فکر می کند که ینفر روزگاری یک دختر زشت و گوژپشت بوده است. اما در نسخه سریالی سرویس نتفلکیس، ینفر را در جوانی دارای چانه ای زشت و کج و معوج و چشم های قهوه ای معمولی نشان می دهند. وقتی که او قدرتمند شده و وارد دنیای جادو می شود، به یک جادوگر رازآلود تبدیل می شود که بوی گل یاس و خارتوت می دهد.

فریا آلن در نقش سیری

طرفداران دنیای آندری ساپکوفسکی در «ویچر» (The Witcher) که در آن شخصیت هایی به نام ویچر (به معنای جادوگر) هیولاها را شکار کرده و هیولاها نیز انسان هایی را شکار می کنند.

فریا آلن ظاهری دارد که می تواند او را به یک الف جنگلی تبدیل کند. این موضوع باعث شده که وی بهترین گزینه برای نقش سیری باشد که خون الف ها را در رگ های خود دارد. همانند ینفر به رنگ صورت و موهای او نیز اهمیت زیادی داده شده است: موهای خاکستری بو چشم های سبز. این دختر محافظ گرالت است و نیلفگاردها به سرزمین او حمله کرده و ویرانش کرده اند. همه فکر می کنند او مرده است اما سیری توانسته در شبی که سینترا سوخت به شکل معجزه آسایی زنده مانده و فرار کند. گرالت در نهایت او را پیدا می کند و سرنوشت آن ها را کنار یکدیگر قرار می دهد زیرا در گذشته بین والدین سیری و ویچر قول و قراری بوده است.

فریا آلن بازیگر جوانی است که سابقه چندانی روی پرده ندارد اما این موضوع شباهت بیشتری بین او و شخصیتش در سریال ایجاد می کند. او در دنیای اطرافش بی تجربه رها شده است و برای سال های در مخفیگاه زمستانی ویچر از تماس با دنیای بیرون محروم بوده است. در تریلر سریال «The Witcher» می بینیم که او به دست ینفر می افتد که نقش استاد جادوی او را بازی می کند. این دو در ابتدا با هم کنار نمی آیند اما علاقه مشترکشان به گرالت، این دو را با هم متحد می سازد.

بیشتر بخوانید: ۱۰ عنوان جذاب برای تابستان؛ بهترین سریال های تاریخ تلویزیون به انتخاب IMDB

تاریخ انتشار «The Witcher» زودتر از آن است که فکر می کنید

طرفداران دنیای آندری ساپکوفسکی در «ویچر» (The Witcher) که در آن شخصیت هایی به نام ویچر (به معنای جادوگر) هیولاها را شکار کرده و هیولاها نیز انسان هایی را شکار می کنند.

نتفلیکس همیشه در زمینه تاریخ انشتار خوب نبوده است. این سرویس این برتری را نسبت به سرویس های استریمینگ و شبکه های تلویزیونی دیگر دارد که سیستم انتشار تضمین شده ای دارد: تمام قسمت های یک سریال در یک روز و به شکل یکباره برای مشترک عرضه می شود. اما سوال این است که تاریخ دقیق انتشار سریال «The Witcher» چه زمانی است؟. هنوز تاریخ دقیقی برای انتشار این سریال مشخص نشده اما تیزرهای متعددی که هر چند وقت یک بار منتشر می شوند راه را برای انتشار سریال در اواخر سال کنونی هموار می سازند. سریال «چیزهای عجیب» (Stranger Things) سریال پرسروصدای تابستان بود از این رو می توان گفت که نتفلیکس می خواهد سریال «The Witcher» را به سریال پرسروصدای پاییز تبدیل سازد و انتظار می رود در روزهای جشن هالووین به نمایش درآید.

بودجه ساخت سریال «The Witcher» به بزرگی هیولاهای آن است

طرفداران دنیای آندری ساپکوفسکی در «ویچر» (The Witcher) که در آن شخصیت هایی به نام ویچر (به معنای جادوگر) هیولاها را شکار کرده و هیولاها نیز انسان هایی را شکار می کنند.

نتفلیکس از لحاظ مالی این قدرت را دارد که هر کاری خواست انجام دهد. با توجه به تجربیات گذشته، می توان گفت که این سرویس بودجه های قابل توجهی برای سریال های اورجینالش در نظر می گیرد. سریال «The Witcher» دارای ۸ اپیزود خواهد بود که در هر کدام تماشاگر یک ساعت فانتزی و جادو خواهیم بود و تهیه کنندگان نیز قول داده اند که هر اپیزود از لحاظ فضا و بزرگی بسیار قابل توجه باشد. در حالی که هنوز هزینه ساخت این سریال مشخص نشده اما به نظر می رسد که مدیران نتفلیکس بودجه قابل توجهی برای شخصیت پردازی و فضای کلی داستان سریال هزینه کرده اند.

کدام ویچر در این سریال مورد بحث قرار می گیرد؟

طرفداران دنیای آندری ساپکوفسکی در «ویچر» (The Witcher) که در آن شخصیت هایی به نام ویچر (به معنای جادوگر) هیولاها را شکار کرده و هیولاها نیز انسان هایی را شکار می کنند.

۸ کتاب در سری کتاب های «The Witcher» منتشر شده است و بعید است که در نسخه سریالی هر اپیزود سعی کند یک رمان کامل را در قالب یک اپیزود به تصویر بکشد. از این رو می توان حدس زد که تنها تعدادی از داستان های این مجموعه برای سریال انتخاب شده اند که البته می تواند تنها یک فصل از یک سریال چند فصلی در ادامه باشد. با توجه به نام شخصیت هایی که در تریلر سریال به آن ها اشاره شده به نظر می رسد که بخش هایی از داستان سریال از پیش درآمد این مجموعه داستان ها که «آخرین خواسته» (The Last Wish) نام داشت گرفته شده است.

این کتاب از ماجراجویی ها و سفرهای کوتاه گرالت می پردازد. در برخی از سکانس های ادامه تریلر سریال نیز می توان اتفاقاتی را دید که در کتاب بعدی این مجموعه با نام «خون الف ها» ( Blood of Elves) آمده بود. در نسخه اول داستان گرالت، او را در حال بزرگ کردن سیری در کائر مورهن می بینیم اما در نهایت با پیشنهاد یک پیشگو او را به دنیای واقعی می برد. اینجا همان جایی است که ینفر وارد شده و آموزش های جادوگری سیری را آغاز می کند.

بیشتر بخوانید: ۱۰ فیلم جذاب، پرتنش و تراژیک برای دوستداران سریال «چرنوبیل» [قسمت دوم]

نوشته همه چیز در مورد سریال «The Witcher»: تاریخ انتشار، بازیگران، تریلر و بودجه ساخت اولین بار در روزیاتو پدیدار شد.

28 جولای 2019 457 views ادامه و دانلود

الک گینس، بازیگر نقش «اوبی وان کنوبی» در فیلم «جنگ ستارگان» (Star Wars) یک بار از یکی از طرفداران این فیلم که با افتخار به او گفته بود «جنگ ستارگان» را صد بار دیده، خواست که قول دهد دیگر هرگز این فیلم را تماشا نکند. در حقیقت الک گینس نه از نقشش «اوبی وان کنوبی» خوشش می آمد، نه از فیلم «جنگ ستارگان». اما او تنها بازیگری نیست که چنین احساسی داشته. گاهی، به دلایل مختلفی بازیگران مجبور می شوند نقشی را بازی کنند که چندان به آن افتخار نمی کنند. در ادامه با بعضی بازیگران هالیوودی ای آشنا خواهیم شد که از نقش خود متنفر بودند.

۱- رابرت پتینسون: «ادوارد کالن» در «گرگ و میش» (Twilight)

تنفر بازیگران هالیوودی از نقش خود

احتمالاً هیچ بازیگری به اندازه ی پتینسون از نقشش متنفر نبوده. او در مصاحبه ای گفته فکر می کند زمانی که در مجموعه فیلم «گرگ و میش» بازی می کرد هیچ پیشرفتی نداشت. این بازیگر کاراکتر «ادوارد کالن» را با همه ی بی نقص بودنش، مضحک می داند. پتینسون گفته هر چه بیشتر فیلمنامه را می خواند، بیشتر از این نقش متنفر می شد.

۲- اوانجلین لیلی: «کیت آستن» در «گمشده» (Lost)

لیلی در مصاحبه ای اقرار کرده کاراکتر معروف او، «کیت» در سریال «گمشده» اول جذاب بود اما بعد هر چه سریال جلوتر رفت، «قابل پیش بینی تر و منفورتر» شد. مشکل لیلی این بود که «کیت» از یک کاراکتر مستقل و جذاب که داستان خودش را داشت، تبدیل شده بود به کسی که «دو مرد را در جزیره تعقیب می کرد.»

۳- الک گینس: «اوبی وان کنوبی» در «جنگ ستارگان» (Star Wars)

«جدا از بحث پول، از بازی تو این فیلم پشیمونم.» این جمله ای بود که الک گینس در دوران فیلمبرداری مجموعه فیلم محبوب «جنگ ستارگان» در خاطرات خود نوشته بود. برای طرفداران این فیلم احتمالاً باور کردنی نیست اما این بازیگر اصلاً علاقه ای به فیلم «جنگ ستارگان» نداشت و آن را «چرندیاتی از جنس داستان های جن و چری» می دانست. او نه از دیالوگ هایش خوشش می آمد، نه از نقشش «اوبی وان کنوبی»، چون به او احساس پیری و عقب بودن از نسل جوان می داد.

۴- شان کانری: «جیمز باند» در «جیمز باند» (James Bond)

نقش «جیمز باند» برای کانری هم ثروت به ارمغان آورد و هم شهرت، اما این اتفاق برای او بی هزینه هم نبود چون این نقش تا ابد با او ماند. کانری معتقد است این نقش از اولین فیلمش تا به امروز هیچ پیشرفتی نداشته. او در مصاحبه ای نظر خود را به صراحت درباره ی این کاراکتر بیان کرد و گفت همیشه از «جیمز باند» متنفر بوده و دلش می خواهد او را بکشد.

۵- هلی بری: «زن گربه ای» در «زن گربه ای» (Catwoman)

اگر جایزه ای برای بیشترین تنفر از نقش خود در میان بازیگرها وجود داشت، هلی بری هم قطعاً این جایزه را می برد. بری به خاطر نقش آفرینی اش در فیلم «زن گربه ای» تمشک طلایی بدترین بازیگر زن را دریافت کرد. او شخصاً در مراسم اهدای جوایز تمشک طلایی حاضر شد، جایزه اش را دریافت کرد و در سخنرانی اش از شرکت فیلمسازی وارنر برادرز به خاطر استفاده از او در این فیلم «افتضاح» تشکر کرد.

۶- مگان فاکس: «میکائلا بینز» در «تبدیل شوندگان» (Transformers)

فاکس در واقع نه از خود نقش «میکائلا»، بلکه از تصویری که از این کاراکتر در فیلم ارائه شده بود تنفر دارد. او بارها اظهار کرده در این فیلم اصلاً بحث بازیگری مطرح نبود و کاراکتر «میکائلا» فقط کارکرد جنسی داشت. فاکس در مصاحبه ای گفته تنها چیزی که کارگردان های فیلم در اغلب مواقع به او می گفتند این بود که «اغواگر باشد».

۷- بلیک لایولی: «سرنا ون در وودسن» در «دختر سخن چین» (Gossip Girl)

لایولی تأکید کرده  او با کاراکتر «سرنا ون در وودسن» تفاوت زیادی دارد، نقشی که احتمالاً بیشتر او را با آن می شناسند. او در مصاحبه ای گفته شبیه «سرنا» بودن برای او چندان افتخاری ندارد و معتقد است این کاراکتر نباید الگویی برای دخترها باشد.

۸- جیمی درنان: «کریستین گری» در «پنجاه طیف گری» (Fifty Shades of Grey)

درنان اظهار کرده او تفاوت زیادی با کارکتر «کریستین گری» دارد. او گفته با آنکه این شخصیت را به خاطر گرایشاتش سرزنش نمی کند و دید متعصبانه ای نسبت به او ندارد، اما فکر نمی کند بتواند با کسی مثل «کریستین» کنار بیاید.

۹- استیفن دیلین: «استنیس براتیون» در «بازی تاج و تخت» (Game Of Thrones)

دیلین نه فقط از نقشش در سریال «بازی تاج و تخت»، بلکه از خود سریال هم خوشش نمی آید و گفته برای او زیاد از حد «وحشیانه» و «خشن» بود. این بازیگر اظهار کرده نمی توانست سردر بیاورد چه اتفاقی در حال افتادن بود و سکانس ها درباره ی چه بودند. این سریال و نقش اصلاً برای او ساخته نشده بودند.

۱۰- کاترین هیگل: «آلیون اسکات» در «باردار» (Knocked Up)

این بازیگر اقرار کرده برای او سخت بود که بتواند این فیلم را دوست داشته باشد چون از تصویری از زن ها در آن ارائه شده بود خوشش نمی آمد. او گفته این فیلم مردها را بامزه و دوست داشتنی و زن ها را عصبی و خالی از حس شوخ طبعی نشان می دهد. در واقع هیگل اصلاً کاراکترش در این فیلم را دوست نداشته و در مصاحبه ای آن را «ضد حال» خوانده بود.

۱۱- جنیفر گارنر: «الکترا» در «الکترا» (Elektra)

تنها دلیلی که باعث شد گارنر نقش «الکترا» را قبول کند این بود که در قراردادش برای فیلم «بی باک» (Daredevil) ذکر شده بود که باید در اسپین آف آن یعنی فیلم «الکترا» هم حضور داشته باشد. به گفته ی مایکل وارتان، دوست گانر، او با جنیفر گارنر تماس گرفت و به او گفت که این فیلم «افتضاح» بوده. بعدها معلوم شد خود گارنر هم از همان ابتدا این نظر را داشته، به همین دلیل قابل درک است که چرا او هیچ حس خوبی نسبت به نقشش در این فیلم ندارد.

۱۲- جسیکا آلبا: «سو استورم» در «چهار شگفت انگیز» (Fantastic Four)

آلبا از بازی در فیلم «چهار شگفت انگیز» بسیار ناراضی بود و دیدی که کارگردان فیلم به نقش او داشت با برداشت آلبا از این کاراکتر بسیار متفاوت بود. این نقش و تجربه تقریباً باعث شد آلبا کار بازیگری را کنار بگذارد. او گفته کارگردان فیلم دائماً به او می گفت «قیافه اش را آن شکلی نکند»، «قشنگ گریه کند» و قیافه اش را بی حالت نگه دارد چون بعداً با تکنولوژی CGI به صورتش اشک اضافه خواهند کرد.

۱۳- جورج کلونی: «بتمن» در «بتمن و رابین» (Batman & Robin)

جورج کلونی از بازی در نقش «بتمن» در فیلم «بتمن و رابین» کاملآً پشیمان است. او اظهار کرده معتقد است تمام فرانچایز «بتمن» را خراب کرده و هر بار که صحبت آن می شود به خاطر این مسأله عذر خواهی می کند.

۱۴- کریستوفر پلامر: «کاپیتان فون تراپ» در «اشک ها و لبخندها» (The Sound of Music)

فیلم «آوای موسیقی» (در ایران به «اشک ها و لبخندها» معروف است) یکی از محبوب ترین فیلم های آمریکایی به شمار می رود، اما کریس پلامر که نقش «کاپیتان فون تراپ» را در این فیلم برعهده داشت، به قدری از آن متنفر بود که اغلب آن را «آوای خلط» می نامید و هنگام صحبت در مورد این فیلم آن را «اون فیلمه» خطاب می کرد. پلامر از نقشش در این فیلم هم خوشش نمی آمد؛ او «کاپیتان فون تراپ» را خسته کننده می دانست و می گفت تلاش برای جذابیت بخشیدن به این کاراکتر برای او حس «زنده کردن مرده» را داشت.

۱۵- جوزف گوردون لويت: «تام» در «پانصد روز تابستان» (۵۰۰ Days of Summer)

گوردون لویت در مورد نقش خود در فیلم «پانصد روز تابستان» نظر کاملاً متفاوتی با بسیاری از تماشاچیان این فیلم دارد. او علاقه ای به این کاراکتر ندارد و اظهار کرده «تام» را آدم خودخواهی می داند. گوردون لویت معتقد است با وجود اینکه دختر محبوب «تام» به او می گوید که چه شرایطی دارد، اما «تام» همه ی فکر و ذکرش را آن دختر می کند و تمام انتظارات شخصی اش را به او تحمیل می کند. به نظر گوردون لویت، «تام» پسر خوبی نیست و نگران دخترهایی است که نظر مثبتی در مورد کاراکتر «تام» دارند.

اما بعضی بازیگرها هم بوده اند که نه از نقش شان بلکه از بازی خود متنفر بودند

بازیگرها وقتی بحث نقش آفرینی خودشان به میان می آید، خود انتقادی زیادی دارند و اغلب با آنکه واقعاً نقش شان را دوست دارند، اما نمی توانند با بازی خودشان کنار بیایند. جالب آنکه یکی از این بازیگران کیت وینسلت است. او از بازی خود در فیلم «تایتانیک» (Titanic) و تصویری که از کاراکتر معروفش، «رز»، ارائه داده بود، تنفر دارد. وینسلت اقرار کرده هر بار که بازی خودش در این فیلم را می بینید با خودش می گوید: «واقعاً؟ تو اینطوری بودی؟» و دوست دارد این فرصت را پیدا کند که دوباره اما این بار به شکلی کاملاً متفاوت، نقش «رز» را بازی کند.

یک بازیگر دیگر هم که از منتقدین سرسخت بازی خودش بوده، دنیل رادکلیف است. او از بازی خودش در فیلم «هری پاتر و شاهزاده دورگه» (Harry Potter and the Half Blood Prince) متنفر است. رادکلیف اظهار کرده معتقد است بازی او در این فیلم بسیار ضعیف و «یکنواخت و بدون حس» بوده و نتوانسته چیزی که مد نظرش بوده را انجام دهد.

نوشته ۱۵ بازیگر هالیوودی که از نقش خود تنفر داشتند اولین بار در روزیاتو پدیدار شد.

28 جولای 2019 440 views ادامه و دانلود